يجرى الامور الا باسبابها .
از ستارگان ننگ داشتن
. برخود باليدن .
تا با تو به صلح گشتم اى مايهء جنگ * گردد دل من همى ز بترويان تنگ
امروز كه آفتاب دارم در چنگ * نشگفت گر از ستارگان دارم ننگ .
فرخى .
از ستمكاران بگير و با نكوكاران بخور
( . . . با جهانخواران بغلط و بر جهانداران بتاز . )
منوچهرى .
از سخن راست زيان كس نكرد .
( راستى خويش نهان كس نكرد . . . )
نظامى .
رجوع به اگر خواهى از هر دو سر آبروى ، شود .
از سخن سخن ميشكافد
. تمثل : چه كتاب خاصه تاريخ با چنين چيزها خوش باشد و از سخن سخن ميشكافد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به الكلام يجر الكلام ، شود .
از سر تا پايش يكمن ارزن ريزند دانه به زمين نيايد
. جامههايش بسيار ژنده و پارهپاره است . نظير : هرچه در قرآن كاف است در قباى او شكاف است .
از سر راه به روى كلاه پاره مىشود از پا كفش
. رجوع به دو لنگه يك خروار است ، شود .
از سر سيرى بود اگر قومى بتره باز فروشند من و سلوى را .
( و ليكن . . . ) ظهير :
از سركه نگشت كام شيرين .
( با هركه نه دولتى است منشين * ك . . . )
امير خسرو .
از سرگين ترنج نتوان ساخت
. تمثل : ملك ارسلانشاه به حكم شفقت پدرى ميخواست كه از سرگين ترنجى سازد . ساخته نميشد . ملك ارسلانشاه كرمانشاه را ميخواست و حق تعالى محمد را . تاريخ سلاجقهء كرمان .
از سر ما هم زياد است
. دهش و عطائى كافى و بسنده است .
از سر نو دام دام
. نظير : تازه دن بسم اللّه .
از سر و ته يك كرباسند ، از سر و ته يك كرباسيم
. از يك خاندان ، يا صاحب اخلاق يا اعمال واحد هستيم يا هستند .
از سستى آدميزاد گرك آدمىخوار پيدا مىشود
. بردبارى ستمكشان مايهء بىپروائى و جسارت ستمكاران شود . نظير : مرد چون ميرد نامرد پاى گيرد .
از سفيدى گچ تا سياهى زغال
. هرچيز . مثال : فلان اول زمستان از سفيدى گچ تا سياهى ذغال براى خانه مىخرد . نظير : شير مرغ و جان آدم . از سير تا پياز .
از نقير تا قطمير .
از سقف خانه تا بثريا از آن تو .
( از صحن خانه تا بلب بام از آن من . . . )
وحشى ؟