تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 134

مساهمون:

ص١٣٤
يجرى الامور الا باسبابها .

از ستارگان ننگ داشتن

. برخود باليدن .
تا با تو به صلح گشتم اى مايهء جنگ * گردد دل من همى ز بت‌رويان تنگ امروز كه آفتاب دارم در چنگ * نشگفت گر از ستارگان دارم ننگ .
فرخى .

از ستمكاران بگير و با نكوكاران بخور

( . . . با جهان‌خواران بغلط و بر جهانداران بتاز . )
منوچهرى .

از سخن راست زيان كس نكرد .

( راستى خويش نهان كس نكرد . . . )
نظامى . رجوع به اگر خواهى از هر دو سر آب‌روى ، شود .

از سخن سخن ميشكافد

. تمثل : چه كتاب خاصه تاريخ با چنين چيزها خوش باشد و از سخن سخن ميشكافد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به الكلام يجر الكلام ، شود .

از سر تا پايش يكمن ارزن ريزند دانه به زمين نيايد

. جامه‌هايش بسيار ژنده و پاره‌پاره است . نظير : هرچه در قرآن كاف است در قباى او شكاف است .

از سر راه به روى كلاه پاره مىشود از پا كفش

. رجوع به دو لنگه يك خروار است ، شود .
از سر سيرى بود اگر قومى بتره باز فروشند من و سلوى را . ( و ليكن . . . ) ظهير :

از سركه نگشت كام شيرين .

( با هركه نه دولتى است منشين * ك . . . )
امير خسرو .

از سرگين ترنج نتوان ساخت

. تمثل : ملك ارسلانشاه به حكم شفقت پدرى ميخواست كه از سرگين ترنجى سازد . ساخته نميشد . ملك ارسلان‌شاه كرمانشاه را ميخواست و حق تعالى محمد را . تاريخ سلاجقهء كرمان .

از سر ما هم زياد است

. دهش و عطائى كافى و بسنده است .

از سر نو دام دام

. نظير : تازه دن بسم اللّه .

از سر و ته يك كرباسند ، از سر و ته يك كرباسيم

. از يك خاندان ، يا صاحب اخلاق يا اعمال واحد هستيم يا هستند .

از سستى آدميزاد گرك آدمىخوار پيدا مىشود

. بردبارى ستمكشان مايهء بىپروائى و جسارت ستمكاران شود . نظير : مرد چون ميرد نامرد پاى گيرد .

از سفيدى گچ تا سياهى زغال

. هرچيز . مثال : فلان اول زمستان از سفيدى گچ تا سياهى ذغال براى خانه مىخرد . نظير : شير مرغ و جان آدم . از سير تا پياز . از نقير تا قطمير .

از سقف خانه تا بثريا از آن تو .

( از صحن خانه تا بلب بام از آن من . . . )
وحشى ؟