از رود خشك ماهى ميگيرد
. تمثل :
بو العجب بازيست در هنگام مستى باز فقر * كز ميان خشك رودى ماهيان تر گرفت .
سنائى .
رجوع به : از ريگ روغن مىكشد ، شود .
از روى عزيزيست بسته باز وز خوارى شد گشاده خاد
.
( احوال جهان بادگير باد * وين قصه ز من يادگير ياد
چون طبع جهان باشكونه بود * كردار همه باشكون فتاد
. . . . . * . . . . .
در خوض بيابانش چشم و گوش * ماند بشگفتى ز آب و باد
ديوانهء شوريده بود باد * زنجير همى آب را نهاد .
مسعود سعد .
از ريش پيوند سبيل كردن
. نظير : از بز برند و بپاى بز بربندند .
از ريش گسست بر بروت پيوست
. رجوع به مثل فوق شود .
از ريگ خمير نيايد
. تمثل :
خيره ميازماى مر اين آزموده را * كز ريگ نامده است خردمند را خمير .
ناصر خسرو .
از ريگ روغن كشيدن
. گاهى بأمرى ممتنع دست يازيدن معنى دهد . چون .
بىرياضت هركه دين جويد ز راه ابلهى * راست چون مردى بود كز ريگ روغن ميكشد .
شهاب بخارى .
و گاهى بمعنى نهايت زيركى يا گربزى در كار تحصيل فايده آيد ، مانند : فلان از ريگ روغن ميكشد نظير : اكسب من ذره . اكسب من فاره . اكسب من نمله .
از زرد و سرخ مرد بنفريبد .
( . . . نار است صرهء وى و دينارش . )
ناصر خسرو .
از زره گر زره طلب نه جوال .
( مرد را ره ز حال برخيزد * حال بايد كه قال برخيزد
از سخنگوى حال پرس نه قال . . . )
سنائى .
از زمين به آسمان بارد
؟ آيا نيازمند و فقير راست كه بغنى و بىنياز چيزى دهد ؟
و گاه گويند : از زمين بر آسمان نبارد .
از زنان جهان خوش آينده دوست دارنده است و زاينده .
مكتبى .
از سايه خود مىترسد . از سايه خود رم مىكند
. بسيار بددل و ترسنده است .
تمثل :
چون سايه شدم ضعيف در محنت * وز سايه خويشتن هراسانم .
مسعود سعد .
ناخن خويش همى بيند و پندارد تيغ * دست بر مژه همى مالد و انگارد مار
سايهء خويش همى بيند و بگريزد از او * گويد اين لشگر مير است كه آيد بقطار .
قاآنى .
و ميگويد عبد الجبار از سايهء خويش مىترسد . و از دراز دستيش بگريخته است . ابو الفضل بيهقى .
از سبب سازيش من سودائيم وز سبب سوزيش سوفسطائيم .
اعتقاد بسبب سوزى بيشتر مبتنى بر عدم علم بشر به تمام علل و اسباب خفته است . ابى اللّه ان