تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
نزديك مرآئى مهيب و نازيبا دارد . رجوع به آواز دهل شنيدن از دور . . . ، شود .

از دور نمايدت سور ماتم .

( گوئى كه بسور اندرم و ليكن . . . )
ناصر خسرو . رجوع به از دور شيون سور نمايد ، شود .

از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است .

( اى سير تو را نان جوين خوش ننمايد * معشوق من است آنكه بنزديك تو زشت است حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف . . . )
سعدى .

از دوست چه دشنام و چه نفرين چه دعا .

( با آنكه خوش آيد از تو اى يار جفا * ليكن نبود جفات هرگز چو وفا با اينهمه راضيم بدشنام از تو * ك . . . )
ظهير . نظير : جواب تلخ ز شيرين مقابل شكر آيد .

از دوست يك اشارت از ما بسر دويدن .

تمثل :
گويش چه گفت گفت ار خوانى و گر برانى * از دوست يك اشارت از ما بسر دويدن . )
ابن يمين .

از دو پنج ( يا ) از دو شش چهارى نيامدن

. اقل مرتبهء مقصود حاصل نشدن .
بعمرى در كفم يارى نيايد * ور آيد جز جگر خوارى نيايد بناميزد ز بستان زمانه * ز گل قسمم همى خارى نيايد كنون نقشم كسى مىبازمالد « 1 » * كه با او از دوشش چارى نيايد .
انورى .
ممكن نشود كه با دغاى تو * ما را ز دو پنج يك چهار آيد .
عمادى .

از دهان گاو بيرون آمده

. بسيار كيس ، ونج و ترنجيده است . مثال : چون با قبا ميخوابيد هميشه مثل اين است كه قباى شما از دهن گاو بيرون آمده .

از ده ويران كه ستاند خراج .

( در كرم آويز و رها كن لجاج . . . )
نظامى .
نماند در جگرم آب و اين سيه چشمان * هنوز از ده ويران خراج مىطلبند .
بابا فغانى . رجوع به : از برهنه پوستين چون بركنى ، شود .
از ديدن عيب ديگران اعمى شو در ديدن عيب خويشتن احول باش . واعظ قزوينى .

از ديدن ماه بهره بر نتوانداشت

. نقل از اسرار التوحيد فى مقامات شيخ ابى سعيد .

از ديده و دندان دادن

. بعنف و كره چيزى را دادن .

از ديده و دندان كسى كشيدن

. بجبر و قسر چيزيرا از كسى ستدن ، تمثل : و جلاد آوردند و خواسته بود تا بزنند . او دست باستادم زد و فرياد خواست . استادم بامير رقعتى بنبشت . و به زبان عبدوس پيغام داد كه : بنده نگويد كه حساب صاحب ديوان مملكت نبايد گرفت و مالى كه بر او باز گردد از ديده و دندان او را نبايد داد . . . ابو الفضل بيهقى . اين مردك مالى بدزديده است و در دل كرده ببرد و نداند كه من پيش تا بميرم ،
هامش
( 1 ) نقش يا كعبتين كسى را ماليدن شايد مغلوب كردن او باشد . چنان كه در جهانگشاى جوينى آمده است : چنان كعبتين او را باز ماليد كه زفانش در ششدر كلالت و روانش در حجاب دهشت و خجالت ماند .