محبت در چشم است . طول التنائى مسلاة للتصافى . بعد الدار كبعد النسب .
همه مهرى ز ناديدن بكاهد * اگر ديده نبيند دل نخواهد .
ويس و رامين .
چو بر دل چيره گردد مهر جانان * به از دورى نباشد هيچ درمان
بسا عشقا كه ناديدن ز دوده است * چنان كز اصل گوئى خود نبوده است .
ويس و رامين .
ظاهربينان چو دم زنند از يارى * زنهار كه يار خويششان نشمارى
مانندهء آئينه و آبند اين قوم * تا در نظرى در دلشان جا دارى .
ابو الحسن فرهانى .
يسلى الحبيبين طول الناى بينهما * و تلتقى طرف اخرى فتاتلف
فيحدث الواصل الادنى مودته * و يصرم الواصل الاناى فينصرف .
از دل شكسته تدبير درست نيايد
. تمثل :
تدبير صواب از دل خوش بايد جست * سرمايهء عافيت كفاف است نخست
شمشير قوى نيايد از بازوى سست * يعنى ز دل شكسته تدبير درست .
سعدى .
رجوع به از تو حركت ، شود . و رجوع بغم فرزند و نان . . . ، شود .
از دل همسايه گرمى كند خواهى كين خويش از دل خويش اى نفايه كين همسايه بكن
( . . . همچنان باشم تو را من كه تو باشى مر مرا * گر همى ديبات بايد جز كه ابريشم متن . )
ناصر خسرو . رجوع به از دل بدل راهست ، شود .
از دماغ شير افتاده
. رجوع به مثل ذيل شود .
از دماغ فيل افتاده
. بسيار برتن و متكبر است .
از دنبه چون بماند نوميد و بىنصيب خرسند مىشود سگ بيچاره بستخوان .
ناصر خسرو .
از دو بال سريش كرده نشد هيچ طرار جعفر طيار .
سنائى .
از دو برد قبائى نداند كرد
. نهايت ناآزموده يا بىقابليت و كفايت است . اشاره :
تا جسم و دلت هست بهم هردو مركب * نايدت ز دو برد قبائى و كلائى .
سنائى .
نظير : جو دو خر را قسمت نداند كرد .
از دور شيون سور نمايد
. نظير :
چون شعله بخرمنى دهد نور * بيگانه نظاره بيندش سور .
امير خسرو .
گمانها همه راست مشمر ز دور * كه بس ماند از دور شيون بسور .
اسدى .
نه سور است ارچه همچون سور از دور * پر از بانك و هلالو لشت شيون .
ناصر خسرو .
گوئى كه بسور اندرم و ليكن * از دور نمايدت سور ماتم .
ناصر خسرو .
ز راه شخص ماننده است نادان مرد با دانا * چنان كز دور جمع سور ماننده است با ماتم .
ناصر خسرو .
از دور ميبرد دل و نزديك زهره را
. از دور منظرى گيرنده و فريبا و از