و رجوع به آتش از خيار نجهد ، شود .
از خيالى صلحشان و جنگشان از خيالى نامشان و ننگشان .
مولوى .
از دادن و از ندادنت داد فلك .
( دادى بحسن آب ندادى بحسين . . . )
مراد از آب كه فلك به حسن عليه السلام داد آب زهرآلوديست كه حضرت او را بدان مسموم كردند
از دام چو آزاد شد اندر قفس افتاد
. رجوع به : از چاله درآمد بچاه افتاد ، شود .
از دام ز بو نگيران بعزلت رسته شد عنقا .
( گر از زحمت هميترسى ز نااهلان ببر صحبت * كه . . . )
سنائى . نظير :
گر تو خواهى عزت نفس ايفلان * رونهان شو چون پرى از مردمان .
عزت اندر عزلت آمد اى فلان * تو چه جوئى ز اختلاط اين و آن .
گر تو خواهى عزت دنيا و دين * عزلتى از مردم دنيا گزين
از حقيقت بر تو نگشايد درى * زين مجازى مردمان تا نگذرى
گر ز ديو نفس ميجوئى امان * رو نهان شو چون پرى از مردمان .
بهائى .
رجوع به : از بلا دورى طمع دارى . . . ، شود .
از دانش افزون شود آبروى .
( تو زين گرد گر گونه دارى بگوى * كه . . ، )
فردوسى .
از دانه طمع ببر كه رستى از دام .
( خواهى كه رسى بكام بردار دو گام * يك گام ز دنيا و دگر گام از كام
بشنو سخنى نكو ز پير بسطام . . . )
منسوب ببايزيد بسطامى .
از دبه كسى بدى نديده .
( فرزند عزيز و نور ديده . . . )
دبه نكول و واقول است . نظير : دبه بىروغن نميشود . قزوينى است هفت دبه را حلال ميداند . گفتيمان نگفتيمان . زبانم كه نسوخت . حرف مرد يكيست تا حالا ميگفتم ها حالا ميگويم نه .
از درازى وعده و اميد فرسوده شود شير را چنگال و دندان پيل را خرطوم ويشگ .
( وعده و اميد را طى كن معين كن صلت * اى روان حاتمطائى و معن از تو برشگ . . . )
سوزنى . الانتظار اشد من الموت . الانتظار الموت الاحمر .
آنان كه دست جود و سخاوت گشادهاند * بىانتظار آنچه بگفتند دادهاند
زين بيش انتظار مفرماى بنده را * با مرگ انتظار برابر نهادهاند .
همانا تيره گشتى روى خورشيد * اگر وى زيستى روزى باميد .
ويس و رامين .
اگرچه هيچ غم بىدردسر نيست * غمى از چشم در راهى بتر نيست
مبادا هيچكس را چشم در راه * كز آن رخ زرد گردد عمر كوتاه
هميشه چشم در ره دل دو نيم است * بلاى چشم در راهى عظيم است .
نظامى .
هر عطا كاندر برات وعده افتد بيگمان * آن عطا نبود كه باشد مايهء رنج و عنا .
سنائى .