انتظارم مده كه آتش و آب * نكند آنچه انتظار كند .
عمادى شهريارى .
آزردهء بار انتظارم * مشناس چو انتظار بارى .
عمادى .
مرا شكوفه خوش آيد كه ابتداى بهار * زمانه را بنوى زينت و نگار دهد
نه همچو گل كه چو در مهد غنچه بنشيند * دو هفتهء دگر از ناز انتظار دهد .
ظهير .
از درختان ديگران برچين وز پى ديگران درخت نشان .
مسعود سعد .
نظير : ديگران كاشتند ما خورديم ما ميكاريم ديگران بخورند .
از درختى كه مام بالا رفت دخت بر شاخ نيز غيژد تفت .
دهخدا .
از درد چگونه شود به آنكس كز سر كه نهاد و شخار مرهم .
ناصر خسرو .
از درد لاعلاجى بخر ميگويند خانباجى
. رجوع به از براى مصلحت مرد حكيم ، شود .
از در عفو بود هركه بتقصير و بجرم كرد در پيش ولينعمت زيبا اقرار .
رشيدى سمرقندى .
از درويشان برگ سبزى از رندان قاب « 1 » گرگى
. رجوع بارمغان مور پاى ملخ باشد ، شود .
از دست دوست هرچه ستانى شكر بود .
( . . . وز دست غير دوست تبر زد تبر بود . )
سعدى .
نظير : هرچه از دوست ميرسد نيكوست .
شرنگ از كف محبوب تبر زد باشد .
سعدى .
دوست مرا ياد كند يك هل « 2 » پوچ . المحبته استقلال الكثير من نفسك و استكثار القليل من حبيبك بايزيد . از كشف المحجوب . المحبته ما لا ينقص بالجفاء و لا يزيد بالبر و العطاء . يحيى ابن معاذ . از كشف المحجوب . و كثير من الحبيب قليل .
از دست گدايان نتوان كرد ثوابى .
( بر من منگر تا دگران چشم ندارند . . . )
سعدى .
از دشمنان برند شكايت بنزد دوست چون دوست بر جفاست شكايت كجا برم .
اظهرى .
از دشمن خانه چون توان رست .
( زد نعره كه اين چه دوستداريست * آزردن دوستان نه ياريست چون ديده بدشمنى دلم خست . . . )
امير خسرو .
از دشمن روى دوست حذر كن
. خواجه عبد اللّه انصارى .
از دل بدل راهست
. يعنى دوستى و دشمنى از يكسو نتواند بود .
تمثل :
بلى داند دلى كاگاه باشد * كه از دلها بدلها راه باشد .
جامى .
نظير : دل بدل راه دارد .
از دل برود هرآنكه از ديده برفت
. نظير : هركه از ديده رود از دل رود .
هامش
( 1 ) قاب استخوان كوچكى است كه با آن نوعى قمار بازند و آن را عاشق نيز گويند و شايد از كعب عربى آمده است .
( 2 ) اصل كلمه هيل است كه قافلهء صغار باشد .