كاسه چينى كه صدا مىكند * راز دل خويش ادا مىكند
كل يأتى بما هو اهله
قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ .
قرآن كريم . سورهء 17 . آيهء 86 لا يعجز مسك السوء عن عرف السوء . لتجمل عضه جناها . الكلام صفة المتكلم .
و كل اناء بالذى فيه يرشح * و يتبى الفتى عما عليه انطواؤه .
از هرچه سبو پر كنى از سرو ز پهلوش * زان چيز برون آيد و بيرون دهد آغاز .
ناصر خسرو .
از خمى صد رنك برآوردن
. رجوع به : از يك خم صد . . ، شود .
از خنجر گوشتين كس نمرد .
( چو تيغت ندارد زبان در مصاف * مكن رنجه تيغ زبان را بلاف
بشمشير پولاد به دست برد كه . . . )
امير خسرو .
از خندهء يار خويش بنديش آنگاه بيار خويش برخند .
ناصر خسرو .
رجوع به : آه از اين واعظان . . . ، شود .
از خواب قياس مرگ مىبايد كرد
،
هرچيز كه هست ترك مىبايد كرد * وز ، ترك اساس برگ مىبايد كرد
در قطع تعلق از بدن راحتهاست . . . )
خواجه عبد اللّه انصارى .
از خواندن چيزى كه بخوانى و ندانى هرگز نشود حاصل چيزيت جز افغان .
( اى خوانده به صد حيلت و تقليد قرانرا * مانندهء مرغى كه بياموزد دستان . . . )
ناصر خسرو .
از خود بهرچه كنى راضى مشو تا مردمت دشمن نگيرند
. مرزباننامه . نظير :
من رضى عن نفسه كثر الساخطون عليه
از خودت كه گذشته خدا عقلى به بچهات بدهد
. توبيخى بمزاح به كسى كه بگفتار يا كردارى ابلهانه گرايد . نظير خدا يك عقلى به تو بدهد يك پول زيادى به من .
از خودت مىترسم
. كودكى در آغوش سياهى مىگريست سياه به او دل ميداد كه مترس من با توام طفل گفت . . . نظير : ان كنت ناصرى فغيب شخصك عنى .
از خوردن بسيار شود مردم بيمار .
( بسيار بخوردند و نبردند گمانى كز . . . )
فرخى
از خوردن سير نشدى از ليسيدن سير نميشوى
. بمزاح بطفلى كه ته ظرف غذائى را ليسيد گويند . نظير : سوراخ كن بينداز بگردنت
از خورشيد جز گرما نبيند مرد نابينا .
( عجب نبود گر از فرقان نصيبت نيست جز نقشى كه . . . )
سنائى .
از خوى بد بد شود آدمى
( نه از روى بد بد بود آدمى * كه . . . )
حضرت اديب .
از خوى بد مرد كيفر برد .
( يكى داستان زد بر اين بر خرد * كه . . . )
فردوسى
از خيار آتش نجهد
. تمثل :
زمانه دست حسود تو بشكند چو چنار * كز او سخاوت نايد چو از خيار آتش
سوزنى .
چون بعشق از خيارت آتش جست * آتش از آتشى بدارد دست .
سنائى .