بپاسخ گفت ويس ماه پيكر * كه از حنظل نشايد ساخت شكر .
ويس و رامين .
از حيات تو هر نفس گامى است .
( درگذار تو هر هوس دامى است . . . )
اوحدى .
از خاربن كسى چه ثمر چيده غير خار .
( با بد بجز بدى نكند چرخ نيلگون . . . )
پروين .
از خاطر پر علم سخن نايد جز خوب از پاك سبو پاك برون آيد آغار .
ناصر خسرو .
از خاك برداشتن
. از ذلتى بعزت رسانيدن . تمثل :
اكنون كه عماد دوله در خاك آسود * از ديدهء من خاك شود خونآلود .
در خاك فتاده چون توانم ديدن * آن را كه مرا ز خاك برداشته بود .
عمادى .
سياهى را بر خاك نشاند بنبردى * جهانى را از خاك برآرد بنوالى .
فرخى .
من يكى گوهرم فتاده به خاك * رحمتى كن ز خاك بردارم .
از خانه سوخته هرچه برآيد سود است
. گج . نظير : هرچه از ضرر برگردد نفع است . از نيم زيان برگشتن سود است . ويل اهون من ويلين .
از خبر برعيان قياس كنند .
( . . . كه عيانرا بود دليل خبر . )
عنصرى .
از خبر ياد نيارند كجا هست عيان .
( چند گويند ز شهنامه سخنهاى دروغ چند خوانند هنرهاى فلان و به همان * سيرت شاه عيانست و دگر جمله خبر . . . )
عنصرى .
رجوع به : از حق تا ناحق چهار انگشت است ، شود .
از خدا جوئيم توفيق ادب بىادب محروم ماند از لطف رب .
( . . . بىادب تنها نه خود را داشت بد * بلكه آتش در همه آفاق زد . )
مولوى .
از خر افتاده خرما پيدا كرده
. نظير : چشتهخور شده است .
از خر بگو
. مردى روستائيرا پسر به حد مردان رسيده بود . روزى با زن گفت اگر سختى معاش ما بدينگونه بپايد عاقبت بايد خر را فروخت و براى پسر عروسى كرد .
پس از آن روز هروقت پدر بسخنى آغاز ميكرد پسر كلام او را بريده ميگفت بابا از خر بگو . نظير : امسال براى يكيمان زن بگير سال ديگر براى داداشم .
از خردان خطا از بزرگان عطا
. تمثل :
در جهان رسم قديم است از بزرگان مرحمت * وز فرودستان خطا و اللّه اعلم بالصواب .
ساوجى .
خطاى بندگان باشد بهرحال * كه تا پيدا شود عفو بزرگان .
انورى .
نظير : از خردان لخشيدن از بزرگان بخشيدن . رجوع به : احسن الى من اسا ، شود .
از خردان لخشيدن از بزرگان بخشيدن
. رجوع به : احسن الى من اسا ، شود .
از خرد خواجه شو كه سنگ سپيد لعل شد زير دامن خورشيد .
سنائى .