خرج كن اينكه حاليا دارم * آنچه يابم دگر برت آرم
زين سخن پادشاه صاحب مال * خندهء كرد و گفت اى ابدال
مملكت دارم و خزينه و ساز * كى بدين يك درم مراست نياز
گفت درويش من نخواهم چيز * مىتوانم گياهخوردن نيز
تو فرستى بچار سوى حشر * كه گدائى كنند بهر تو زر
چون منم قانع و توئى باخواست * بىنيازى مرا و فقر تراست .
از حق تا ناحق چهار انگشت است
. « 1 » مسموعات غالبا كذب و مشهودات مطابق حقيقت است . تمثل :
كرد مردى از سخندانى سئوال * حق و باطل چيست اى نيكو مقال
گوش را بگرفت و گفت اين باطل است * چشم حق است و يقينش حاصل است .
مولوى .
خذ ما تراه و دع شيئا سمعت به * فى طلعة الشمس ما يغنيك عن زحل .
نظير : رب شهرة لا اصل له . شنيدن كى بود مانند ديدن . يرى الشاهد ما لا يرى الغايب . ليس الخبر كالمعاينه .
يقين را ندهد مردم فرزانه به شك .
ابن يمين .
و ليكن شنيدن چو ديدار نيست .
فردوسى .
كى بود خود ديده مانند شنود .
مولوى .
از خبر ياد نيارند كجا هست عيان .
معزى .
خبر هرگز نه مانند عيانست * يقين دل نه مانند گمانست .
ويس و رامين .
تو دانى كه ديدن به از آگهيست * ميان شنيدن هميشه تهيست .
فردوسى .
يقين را به گمان نفروشند . الخبر يحتمل الصدق و الكذب .
از حقيقت بدست كورى چند مصحفى ماند و كهنه گورى چند
( . . . گور باكس سخن نميگويد * كور سر قران نمىجويد . )
اوحدى .
نظير :
بيچاره زندهء بود اى خواجه * آنكو ز مردگان طلبد يارى .
ناصر خسرو .
از حقيقت بر تو نگشايد درى زين مجازى مردمان تا نگذرى .
بهائى .
از حلب تا كاشغر ميدان سلطان سنجر است .
( گرچه فرسنگى بود بالاى ميدان ملوك . . . )
معزى . رجوع به : آفتاب در ملكش غروب نميكند ، شود .
از حلق چون گذشت شود يكسان با نان خشك قليهء هارونى .
ناصر خسرو .
رجوع به : شكم زير دست است . . . ، شود .
از حمام مىآئى برو خانه شوهر از جامهء شوئى خانهء مادر
. بعد از حمام زن پاكيزه است و البته به چشم شوى زيباتر آيد و پس از جامه شوئى به خوردن زياده ميل كند و شايد در نزد بعض شوهران بد آيند باشد .
ار حنظل شكر نتوان ساخت
. تمثل :
هامش
( 1 ) مراد از چهار انگشت فاصلهء بين چشم و گوش است .