مگر نشنيدى از گيتىشناسان * كه باشد بر نظاره جنگ آسان .
ويس و رامين .
آن شنيدم كه رفت نادانى * بعيادت به درد دندانى .
گفت باد است زين مباش غمين * گفت آرى ولى بنزد تو اين
بر من اين درد كوه فولاد است * چون تو ز آن فارغى تو را باد است .
عطار .
تو كى بشنوى نالهء دادخواه * بكيوان درت كله بارگاه .
سعدى .
تو قدر آب چه دانى كه در كنار فراتى .
سعدى .
تندرستانرا نباشد درد ريش .
سعدى .
جنگ بر نظاره آسان است . سواره از پياده خبر ندارد . سير از گرسنه خبر ندارد . سير را از گرسنه چه غم . سير غم گرسنه نخورد . نفايس الفنون . الشبعان يفت للجايع فتا بطيئا .
هان على الاملس ما لاقى الدبر . از من در بجوال كاه . نجوت و ارهنتهم مالكا : لم يعرف مرارة الشكل الا من ذاقه . حاشيه نشين دلش گشاد است .
از تهمتزده دور شو
. منسوب ببزرجمهر ، نقل از تاريخ گزيده .
از تيغ بىقرار گشايد قرار ملك .
( . . . جز در دل حسود مبادا قرار تيغ . )
مسعود سعد .
از جانگذشته را بمدد احتياج نيست
. رجوع به : از پى دشمن گريخته نروند ، شود .
از جان و تنت نايد الا كه همه خير چون علم شود بر تن و بر جان تو سالار .
ناصر خسرو .
از جنگآوران زشت است كندى .
( بگفت آزادگانش را بتندى * كه . . . )
ويس و رامين
از جوانى تا پيرى از پيرى تا بكى
. نظير : از جوانى تا پيرى از پيرى تا بميرى ؟
از جو جو زايد وز پلپل پلپل .
( بار چو فرزند و تخم او پدر اوست . . . )
ناصر خسرو .
از چاله درآمد بچاه افتاد
. نظير :
آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد .
حافظ .
از دام چو آزاد شد اندر قفس افتاد . ز باران سوى ناودان آمديم .
از چنگال گرگم در ربودى * چو ديدم عاقبت گرگم تو بودى
سعدى . فر من القطر تحت المرزاب . كالمستجير من الرمضاء بالنار . از چنك دزد درآمد بچنگ رمال افتاد . هرچه از دزد ماند رمال برد . از چاه درآمد بدام افتاد . از دام رها شد بقفس دچار شد . ما بقى من اللص اخذه الرمال .
مولد . از چاه درآمد بچاله افتاد .
از چاشت تا بشام تو را نيست ايمنى گر مر تراست مملكت از چاچ تا بشام .
ناصر خسرو .
از چاه درآمدن و در دام افتادن
. تمثل :
در خم زلف تو آويخت دل از چاه ز نخ * آه كز چاه برون آمد و در دام افتاد .
حافظ .