پس آنگه از برش برخاست ناكام * بچاه افتاد جانش جسته از دام
كجا چون دام بود او را شهنشاه * همان درد جدائى پيش او چاه .
ويس و رامين .
رجوع به : از چاله درآمد . . . ، شود .
از چاه نهفته بتر نباشد .
( چاهيست جهان ژرف و سر نهفته و . . . )
ناصر خسرو .
از چراغى بسيار چراغها توان افروخت
. قابوسنامه . نظير : روشن شود هزار چراغ از فتيلهاى .
از چرخ گردون كه يابد گذر .
( چنين داد پاسخ ستاره شمر * كه . . .
فردوسى . ) رجوع به : اذا جاء القضا . . . ، شود .
از چشم خود بدى ديده از فلانكس يا فلان چيز نديده
. غالبا بمزاح ، از مرد فايدهء فراوان مىبرد ، گران و عزيزى را به آسانى و ارزانى بدست كرده است .
از چنگال گرگم در ربودى چو ديدم عاقبت گرگم تو بودى .
( شنيدم گوسفندى را بزرگى * رهانيد از دهان و دست گرگى
شبانگه كارد بر حلقش بماليد * روان گوسفند از وى بناليد
كه . . . )
سعدى . رجوع به : از چاله درآمد . . . ، شود .
از چنين خرمن اينچنين خوشه .
( آدم از جهل تست در گوشه . . . )
اوحدى . نظير :
بيله ديك بيله چغندر * گفت و خوش گفت پير برزيگر
آنچنان مادر اينچنين دختر * سر آنسان سزاى اين پنچه
بچنين ديك لايق اين كمچه .
دهخدا .
از چوب بجز موسى عمران نكند مار .
( از خاك بجز دولت سنجر نكند زر . . . )
معزى .
از چه سعيد اوفتاد وز چه شقى شد عابد محرابى و كشيش كنشتى .
( بار خدايا اگر ز روى خدائى * طينت انسان همه جميل سرشتى
طلعت رومى و چهرهء حبشى را * مايهء خوبى چه بود و علت زشتى
چهرهء هندو و روى روم چرا شد * همچو دل دوزخى و جان بهشتى
چيست خلاف اندر آفرينش عالم * چون همه را دايه و مشاطه تو گشتى
گيرم دنيا ز بىمحلى دنيا * بر گرهى خر بط و خسيس بهشتى
نعمت منعم چراست دريا دريا * محنت مفلس چراست كشتى كشتى . )
ناصر خسرو .
از حديث حديث شكافد
. ابو الفضل بيهقى . نظير : سخن از سخن زايد . و امروز گويند : حرف حرف مىآورد . رجوع به : الكلام يجر الكلام ، شود .
از حريصى گداى ره باشى باش قانع كه پادشه باشى .
مكتبى .
قانعى ژندهپوش ناگاهى * درمى يافت در سر راهى
رفت و بنهاد شاه را در پيش * گفت بستان ز شاه ايدرويش