الناس كالناس و الدنيا لمن غلبا . ابو العلى معرى . اعمالكم عمالكم . حديث . بيكار نميتوان نشستن . نظامى . الناس مجزيون باعمالهم ان خيرا فخيرا و ان شرا فشرا . الغائب خائب .
بردارد كام هركه با كار بساخت . ان اطيب ما يأكل الرجل من كسب يده . گاوى كه سر ليسه « 1 » نباشد نمك نخورد . الفقر فى الوطن غربة و الغنى فى الغربة وطن . منسوب بارسطو .
منشين بيكار از آنكه بيگارى * به ز آنكه كنى بهر زه بيكارى .
ناصر خسرو .
طلبت چون درست باشد و راست * خود به اول قدم مراد تراست .
اوحدى .
دل چو نعل اندر آتش اندازد * عرش را در كشاكش اندازد .
اوحدى .
گفت بگذار كرد مىبايد * در غم عشق مرد مىبايد
تن بدود چراغ و بيخوابى * ننهادى هنر كجا يا بى .
اوحدى .
الفقر فى اوطانه غربة * و المال فى الغربة اوطان .
لم ار شيئا دائما نفعه * للمرء كالدرهم و السيف .
يقضى له الدرهم حاجاته * و السيف ينجيه من الحيف .
اللهم بارك لنا فى الخبز و لا تفرق بيننا و بينه فلولا الخبز ما صلينا و لا صمنا و لا ادينا فرض اللّه ، حديث . مكارم الاخلاق طبرسى . خواب برادر مرگست النوم اخ الموت .
نوم باشد چون اخ الموت اى فلان * زين برادر آن برادر را بدان .
مولوى .
اسب جانها را كند خالى ز زين * سر النوم اخ الموت است اين .
مولوى .
رسول گفت كه با مرگ هم پدر است * به اختيار مكن خواب اختيار و مخسب .
صائب .
به خانه درون خواب و در گور خواب * به بيداريت پس كى آيد شتاب .
اسدى .
از تو نازى از ما نيازى
. نظير ، از شما رقاصى از ما عباسى .
از تو نپرسند درازى شب آنكس داند كه نخفته است دوش .
سعدى .
نظير :
تو را كه ديده ز خواب و خمار باز نباشد * رياضت من شب تا سحر نشسته چه دانى .
سعدى .
خفته خبر ندارد سر در كنار جانان * كاين شب دراز باشد در چشم پاسبانان .
سعدى .
دراز ناى شب از چشم دردمندان پرس * تو قدر آب چه دانى كه بر لب جوئى .
سعدى .
شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هائل * كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها .
حافظ .
گفتن از زنبور بىحاصل بود * با يكى در عمر خود ناخورده نيش .
سعدى .
شب فراق كه داند كه تا سحر چند است * مگر كسى كه بزندان هجر دربند است .
تو را بر درد من رحمت نيايد * رفيق من يكى همدرد بايد .
سعدى .
منم بيمار و نالان تو درستى * ندانى چيست در من درد و سستى
منم همچون پياده تو سوارى * ز رنج پايم آگاهى ندارى .
ويس و رامين .
هامش
( 1 ) ليسه ، سنگى كه در آغل براى خوردن دواب بر آن نمك نهند .