تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 114

مساهمون:

ص١١٤
هوشمند گزين .
سعدى . خودبين خداىبين نبود . خودپسند خداپسند نبود . جامع التمثيل . درخت هرچه بارش بيشتر سرش خميده‌تر :
كاكل از بالانشينى رتبهء پيدا نكرد * زلف از افتاده حالى همنشين ماه شد
.
از تواضع گراميت سازند وز تكبر بخاكت اندازند . مكتبى . رجوع به مثل قبل ، شود .

از توانگران چيزى بخواه و بدرويشان وامى بده تا ديگر گرد تو نگردند

. سعدى . نظير : القرض مقراض المحبه . نسيه آخر بدعوا رسيه .

از تو حركت از خدا بركت

. نظير : الحركة بركة .
راه جستن ز تو هدايت از او * جهد كردن ز تو عنايت از او .
سنائى .
رزق هرچند بىگمان برسد * شرط عقل است جستن از درها گرچه كس بىاجل نخواهد مرد * تو مرو در دهان اژدرها .
سعدى .
برو شير درنده باش اى دغل * مينداز خود را چو روباه شل .
سعدى .
نابرده رنج گنج ميسر نمىشود * مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد .
سعدى .
گنج خواهى در طلب رنجى ببر * خرمنى مىبايدت تخمى به كار .
سعدى .
گفت پيغمبر كه چون كوبى درى * عاقبت زان در برون آيد سرى « 1 » چون نشينى بر سر كوى كسى * عاقبت بينى تو هم روى كسى .
مولوى .
سايهء حق بر سر بنده بود * عاقبت جوينده يابنده بود .
مولوى .
چنين زد مثل شاه گويندگان « 2 » * كه يابندگانند جويندگان .
نظامى .
هركه رنجى ديد گنجى شد پديد * هركه جدى كرد در جدى رسيد .
مولوى .
اى مسيح خوش نفس چونى ز رنج * كه نبود اندر جهان بىرنج گنج .
مولوى .
نشايد بهى يافت بىرنج و بيم * كه بىرنج كس نارد از سنگ سيم .
اسدى .
هركه او تخم كاهلى كارد * كاهلى كافريش بار آرد بتر از كاهلى ندانم چيز * كاهلى كرد رستمان را حيز .
سنائى .
هركه دانه نفشاند بزمستان در خاك * نااميدى بود از دخل بتابستانش .
سعدى .
هركه چون سايه گشت خانه‌نشين * تابش ماه و خور كجا يابد وانكه پهلو تهى كند از كان * صرهء سيم و زر كجا يابد وانكه در بحر غوطه مى نخورد * سلك در و گهر كجا يابد آنچه اندر سفر بدست آيد * مرد را در حضر كجا يابد گر هنرمند گوشه‌گير بود * كام دل از هنر كجا يابد
هامش
( 1 ) من قرع بابا و لج ولج . حديث . ( 2 ) من طلب شيئا و جد وجد . حديث .