گرچه يزدان آفريند مادر و پستان و شير * كودكانرا شير مادر خود همى بايد مكيد .
ناصر خسرو .
گيتى به مثل چون سراى كار است * تا روز قيام و تفخهء صور
گر كار كنى عزيز باشى * فردا كه دهند مزد مزدور
ور ديو ز كار باز داردت * رنجور بوى و خوار و مدهور .
ناصر خسرو .
به قدر الكد يكتسب المعالى * و من طلب العلى سهر الليالى
تروم العز ثم تنام ليلا * يغوص البحر من طلب اللالى
ز زود خفتن و از دير خاستن هرگز * نه مرد يابد ملك و نه بر ملوك ظفر .
عنصرى .
دليران جهان آغشته در خون * تو سر پوشيده ننهى پاى بيرون
نشستى چون زنان در كوى ادبار * نميدارى ز جهل خويشتن عار
چو محبوسان بيك منزل نشسته * بدست عجز پاى خويش بسته .
شبسترى .
حسرت نكند كودك را سود بپيرى * هرگه كه بخردى بگريزد ز دبستان
هركس كه بتابستان در سايه بخسبد * خوابش نبرد گرسنه شبهاى زمستان .
ناصر خسرو .
بلند حصنى دان دولت و درش محكم * بعون كوشش بر درش مرد يابد بار
بقاب قوسين آن را برد خداى كه او * سبك شمارد در چشم خويش وحشت غار .
ابو حنيفه اسكافى .
تا كى اين راه مزور راه بايد رفت راه * تا كى اين كار مزخرف كار بايد كرد كار .
جمال الدين .
نيابد مراد آنكه جوينده نيست * كه جويندگى عين يابندگيست .
خواجو .
به خانه نشستن بود كار زن * برون كار مردان شمشير زن .
اسدى .
بدرياى ژرف آنكه جويد صدف * ببايدش جان بر نهادن به كف .
اسدى .
بزرگى يكى گوهر پر بهاست * ورا جاى در كام نر اژدهاست .
اسدى .
مر آن گرگ را مرگ به از دمه * كه بىخورد ماند ميان رمه .
اسدى .
هر آن كار كان برنيايد ز زر * برآيد بشمشير و زور و هنر .
اسدى .
با گرسنگى قوت پرهيز نماند * افلاس عنان از كف تقوى بستاند .
سعدى .
با جحى گفت روزگى حيزى * كز على و عمر بگو چيزى .
گفت با وى جحى كه انده چاشت * در دلم حب و بغض كس نگذاشت .
سنائى .
خداوند روزى به حق مشتغل * پراكنده روزى پراكنده دل .
سعدى .
تو كى بدولت ايشان رسى كه نتوانى * جز اين دو ركعت و آن هم به صد پريشانى .
سعدى .
چنين گفت دانا كه مردم به چيز * گراميست گر چيز خوار است نيز .
فردوسى .
اذا قل مال المرء قل حياؤه * و ضاقت عليه ارضه و سماؤه
و اصبح لا يدرى و ان كان حازما * اقدامه خير له ام وراؤه
روزى بپاست . روزى بقدم است . روزى به قدر همت هركس مقدر است . رنج سخت كليد راحت است .
رنج امروزين آسودن فردائين بود * و آسودن امروزين رنج فردائين .
از قابوسنامه