تنگ دلى گفتم و . . . ) فرخى . رجوع به : آنچه در دل است به زبان مىآيد ، شود .
از تنگى چشم فيل معلومم شد كانانكه غنىترند محتاجترند .
تمثل
درويش و گدا بنده اين خاك درند * آنان كه غنىترند محتاجترند .
سعدى .
رجوع به : آنان كه غنىترند ، شود .
از تنور سرد نان برنيايد
. نظير : تا تنور گرم است نان توان بست .
از تواضع بزرگوار شوى وز تكبر ذليل و خوار شوى .
سنائى .
نظير :
تواضع سر رفعت افرا زدت * تكبر بسر اندر اندازدت .
سعدى .
افتادگى آموز اگر طالب فيضى * هرگز نخورد آب زمينى كه بلند است .
پورياى ولى .
از تواضع گراميت سازند * وز تكبر بخاكت اندازند .
مكتبى .
از مايهء بيچارگى قطمير مردم مىشود * ماخولياى مهترى سك مىكند بلعام را .
سعدى .
به قصد هرچه شوى پست سربلندى شوى * گرفتهايم عيار بلند و پستيها .
صائب .
اگر زيردستى بيفتد رواست * زبر دست افتاده مرد خداست .
سعدى .
ز دعوى پرى زان تهى ميروى * تهى آى تا پر معانى روى .
سعدى .
تواضع ز گردن فرازان نكوست * گدا گر تواضع كند خوى اوست .
سعدى .
تواضع كند هوشمند گزين * نهد شاخ پر ميوه سر بر زمين .
سعدى .
با خلق خدا سخن بشيرينى كن * اظهار نياز و عجز و مسكينى كن
تا بر سر ديده جا دهندت مردم * چون مردم ديده ترك خودبينى كن .
امامى خلخالى .
بزرگان نكردند در خود نگاه * خدا بينى از خويشتن بين مخواه .
سعدى .
از كبر مدار هيچ در دل هوسى * كز كبر به جائى نرسيده است كسى
چون زلف بتان شكستگى عادت كن * تا صيد هزار دل كنى در نفسى .
بابا افضل .
كسى كو فروتنتر و رادتر * دل دوستانش از او شادتر .
فردوسى .
هيچ خودبين خداىبين نبود * مرد خود ديده مرد دين نبود .
سنائى .
سرافكندگى كن كه زلف نگار * سرافرازيش در سرافكندگيست .
خواجو .
تواضع مر ترا دارد گرامى * ز كبر آيد بدى در نيكنامى .
ناصر خسرو .
كن رجلا و ارض بصف النعال * لا تطلب الصدر به غير الكمال .
فان تصدرت بلا آلة * جعلت ذاك الصدر صف النعال .
وَ عِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْناً .
قرآن كريم . سورهء 25 . آيهء 64 . رحم اللّه امرء عرف قدره و لم يتعد طوره . حديث . سيد القوم خادمهم . تاج المروة التواضع . التواضع شبكة الشرف . تكبر عزازيل را خوار كرد . سعدى .
نتوان كرد ظرف پر را پر .
سنائى .
انائى كه پر شد دگر كى پرد .
سعدى .
گر بدولت برسى مست نگردى مردى . * فروتن بود