( . . . گاو را دارند باور در خدائى عاميان * نوح را باور ندارند از پى پيغمبرى . )
سنائى .
نظير :
از پى عامه كس خرى نكند * خر عامه بجز كرى نكند .
سنائى .
رد عام و قبول عامى چيست * گر تمامى تو ناتمامى چيست .
اوحدى .
عالم كه پاى بر سر افلاك مىنهد * گو جاهلش مكن به همه عمر دستبوس .
ابن يمين .
قبول حق بود رد خلايق .
از پيش قاضى دو خصم راضى نيايند
. ناچار قاضى بنفع يكى از دو طرف خصومت حكم راند .
از پى عيب كل كله جويد .
( از پى غيب مرده ره جويد . . . )
سنائى .
نفس گول است سر براهش نه * كل فضولست بىكلاهش نه .
اوحدى
از پى كاروان تهىدستان شاد و ايمن روند چون مستان .
اوحدى .
رجوع به : آسوده كسى كه . . . ، شود .
از پى هر شبى بود روزى .
( مكتبى صبر كن بهر سوزى * ك . . . آفرينندهء خزان و بهار - نوش با نيش ساخت گل با خار - راحت اندر مقابل رنج است - اژدها در مقابل گنج است - هر غمى سر بشادئى دارد
هر جبل ره بوادئى دارد . )
مكتبى .
رجوع به : از پى هر گريه آخر خندهايست ، شود .
از پى هر غمى است خرمئى .
( بايدش شاد زيست هر غمئى ك . . . )
مكتبى .
رجوع بفقرهء بعد شود .
از پى هر گريه آخر خندهايست .
( . . . مرد آخر بين مبارك بندهايست ) .
مولوى .
نظير :
بعد نوميدى بسى اميدهاست * از پس ظلمت دو صد خورشيدهاست .
پس از دشوارى آسانيست ناچار * و ليكن آدمى را صبر بايد .
سعدى .
در نوميدى بسى اميد است * پايان شب سيه سپيد است .
خدا گر ز حكمت ببندد درى * ز رحمت گشايد در ديگرى .
از آنزمان كه فكندند چرخ را بنياد * درى نبست زمانه كه ديگرى نگشاد .
شاد بدانم كه چو بندد درى * ايزدمان بازگشايد دگر .
بو المظفر مكى .
نوميد مشو مگو كه اميد نماند * كس در غم روزگار جاويد نماند .
اگر چند باشد شب دير باز * بر او تيرگى هم نماند دراز
شود روز چون چشمه رخشان شود * جهان چون نگين بدخشان شود .
فردوسى .
آنچه ديدى برقرار خود نماند * و آنچه بينى هم نماند برقرار .
سعدى .
چون پلنگى شكار خواهد كرد * قامت خويشتن نزار كند .
پيش دانا زمان شدت دى * قصهء راحت بهار كند .