تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠

از پس ظلمت بسى خورشيدهاست .

( بعد نوميدى بسى اميدهاست . . . )
رجوع به : از پس هر گريه آخر خنده‌ايست ، شود .

از پس گرد بناچار سوارى برسد .

( نيست غم گر بدل از عشق غبارى برسد * ك . . . )
كمالى .

از پس مرده بد نبايد گفت .

( گر بدى كرد چون بنيكى خفت . . . )
نظامى . « 1 » رجوع به اذكروا موتيكم بالخير ، شود .

از پس مريم نيامد همچو تاك آبستنى .

( بعد عيسى هيچكس چون دخت رز جان‌بخش نيست * ك . . . )
كمالى .

از پس ميشاشد

. مرد روزبهى و ترقى نيست .

از پس هر بوسه كناريست .

( سه بوسه مرا از تو وظيفه است * و ليكن آگاه نهء ك . . . )
فرخى .

از پشيمانى چه سود اكنونكه كار از دست رفت

.

از پوست بدرآمدن

. بىپرده گفتن . راز خويش آشكار كردن . تمثل : با آن دوست كه از روى معنى همه مغز بىپوست بود از پوست بدرآمد و مقصود . . . در ميان نهاد . مرزبان‌نامه .
از پهلوى خود خوردن از پهلوى خود كباب‌خوردن . تمثل :
گاو خرف‌خوى بدطبيعت نادان * جز كه ز پهلوى خود كباب نيابد .
ظهير . نظير : از ران خود كباب خوردن . از استخوان خود خوردن .

از پى دشمن گريخته نبايد رفت

. نظير : حبب الى عدوك الفرار به ترك الجد فى طلبه ، فان الكلب اذا جرح عقر . منصور عباسى .
چو زنهار خواهند زنهار ده * كه زنهاردادن ز پيكار به چنانشان مگردان ز بيچارگى * كه جانرا بكوشند يكبارگى ز بن برگريزندگان ره مگير * مريز از كسى خون كه باشد گزير بدم گريزندگان شب مپوى * چو دشمن شد آواره بيشش مجوى .
سعدى .
نبينى كه چون گربه عاجز شود * برآرد به چنگال چشم پلنگ .
سعدى .
بروز معركه ايمن مشو ز خصم ضعيف * كه مغز شيربرآرد چو دل ز جان برداشت
سعدى . سگ را چون در تنگى بگيرند بگزند . كليله و دمنه از جان گذشته را بمدد احتياج نيست .
از پى رد و قبول عامه خود را خر مساز زانكه نبود كار عامه جز خرى يا خر خرى .
هامش
( 1 )گفته‌اند آنچنانكه بايد گفت * از پس مرده بد نشايد گفت .امير خسرو .