از بيدولتان بگريز چون تير .
( مرا روشنروان پير خردمند * ز روى عقل و دانش داد اين پند
كه . . . . وطن در كوى صاحبدولتان گير . )
سعدى . نظير :
شمعى كه بود ز روشنى دور * ندهد بچراغ ديگرى نور
با هركه نه دولتى است منشين * كز سركه نگشت كام شيرين .
امير خسرو .
رجوع به : خاك هم بسر مىكنى پاى تل بلند ، شود .
از بىكفنى زنده است
. رجوع به : آه در بساط ندارد ، شود .
از بيم مار در دهن اژدها رفتن
. تمثل :
از شاه زى فقيه چنان بود رفتنم * كز بيم مار در دهن اژدها شدم .
ناصر خسرو .
نظير : كالمستجير من الرمضاء بالنار . رجوع به : از چاله درآمد بچاه افتاد ، شود .
از بيم مشت خنجر و سنان ساختهاند
. تمثل :
مثل شنيدم كز بيم مشت ساختهاند * هر آنسلاح كه از جنس خنجر است و سنان .
سنائى .
از پا پس مىزند با دست پيش مىكشد
. نظير :
چه خوش نازيست ناز خوبرويان * ز ديده رانده را دزديده جويان
بچشمى خيرگى كردن كه برخيز * بديگر چشم دل دادن كه مگريز .
نظامى .
بنوازدم بناز و بيندازدم برنج * درخواندم ز بام و برون راندم ز در .
قطران .
از بام خواندن و از در راندن !
از پادشاه اگرچه دور باشى ايمن مباش
. مرزباننامه .
از پا راه به روى كفش پاره مىشود از سر كلاه
. زيان هردو طرف امر مساويست .
از پارو بالا رفتن
. وافر و بسيار بودن . مثال : فلان ، پولش از پارو بالا ميرود .
از پاى شكسته چه سير آيد و از دست بسته چه خير
. سعدى . رجوع به :
غم فرزند و نان و . . . ، شود . و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .
از پدرش چه خير ديديم كه از فرزندش به بينيم
. نظير : ما فرحنا بابليس فكيف بأولاده . كيف بغلام اعيانى ابوه .
ترجوا لوليد و قد اعياك والده * و ما رجاؤك بعد الوالد الولدا .
از پر دويدن پوزار « 1 » پاره مىشود
. كوشش درين كار سودى ندهد . تمثل :
باقتضاى زمان كار خويشتن بگذار * كه سعى بيهده پاپوش مىدرد مثل است .
سليم .
از پر كلاه كسى رد شدن
. بلا و آسيبى نزديك كسى شدن و صدمه نرسانيدن .
از پريدنهاى رنگ و از طپيدنهاى دل عاشق بيچاره هرجا هست رسوا مىشود .
هامش
( 1 ) پوزار لحنى در پاىافزار است كه كفش و پاىپوش باشد .