تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩

از بيدولتان بگريز چون تير .

( مرا روشن‌روان پير خردمند * ز روى عقل و دانش داد اين پند كه . . . . وطن در كوى صاحبدولتان گير . )
سعدى . نظير :
شمعى كه بود ز روشنى دور * ندهد بچراغ ديگرى نور با هركه نه دولتى است منشين * كز سركه نگشت كام شيرين .
امير خسرو . رجوع به : خاك هم بسر مىكنى پاى تل بلند ، شود .

از بىكفنى زنده است

. رجوع به : آه در بساط ندارد ، شود .

از بيم مار در دهن اژدها رفتن

. تمثل :
از شاه زى فقيه چنان بود رفتنم * كز بيم مار در دهن اژدها شدم .
ناصر خسرو . نظير : كالمستجير من الرمضاء بالنار . رجوع به : از چاله درآمد بچاه افتاد ، شود .

از بيم مشت خنجر و سنان ساخته‌اند

. تمثل :
مثل شنيدم كز بيم مشت ساخته‌اند * هر آنسلاح كه از جنس خنجر است و سنان .
سنائى .

از پا پس مىزند با دست پيش مىكشد

. نظير :
چه خوش نازيست ناز خوبرويان * ز ديده رانده را دزديده جويان بچشمى خيرگى كردن كه برخيز * بديگر چشم دل دادن كه مگريز .
نظامى .
بنوازدم بناز و بيندازدم برنج * درخواندم ز بام و برون راندم ز در .
قطران . از بام خواندن و از در راندن !

از پادشاه اگرچه دور باشى ايمن مباش

. مرزبان‌نامه .

از پا راه به روى كفش پاره مىشود از سر كلاه

. زيان هردو طرف امر مساويست .

از پارو بالا رفتن

. وافر و بسيار بودن . مثال : فلان ، پولش از پارو بالا ميرود .

از پاى شكسته چه سير آيد و از دست بسته چه خير

. سعدى . رجوع به : غم فرزند و نان و . . . ، شود . و رجوع به : از تو حركت . . . ، شود .

از پدرش چه خير ديديم كه از فرزندش به بينيم

. نظير : ما فرحنا بابليس فكيف بأولاده . كيف بغلام اعيانى ابوه .
ترجوا لوليد و قد اعياك والده * و ما رجاؤك بعد الوالد الولدا .

از پر دويدن پوزار « 1 » پاره مىشود

. كوشش درين كار سودى ندهد . تمثل :
باقتضاى زمان كار خويشتن بگذار * كه سعى بيهده پاپوش مىدرد مثل است .
سليم .

از پر كلاه كسى رد شدن

. بلا و آسيبى نزديك كسى شدن و صدمه نرسانيدن .
از پريدنهاى رنگ و از طپيدنهاى دل عاشق بيچاره هرجا هست رسوا مىشود .
هامش
( 1 ) پوزار لحنى در پاىافزار است كه كفش و پاىپوش باشد .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 109 | على اكبر دهخدا