تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
از بن دندان بكند هركه هست * آنچه بدان اندر ما را رضاست .
فرخى .
از بن دندان پذيرفتند هر سالى خراج * قيصر روم و امير مكه و فغفور چين .
معزى .
از دل و جان هركه سر بر خط شاهنشه نهد * يا نه ، اندر طاعت او از بن دندان بود .
معزى .
خدمت او از ميان جان كند هر بندهء * وانكه باشد دشمنش او از بن دندان كند .
معزى .
از دل و جان هركه با تو دل ندارد چون الف * از بن دندان به خدمت پشت چون لام آورد .
معزى . نظير : از بن سى و دو . از بن گوش . بالطوع و الرغبه . با دل و جان . طوعا او كرها ، خواه و ناخواه . طبعا او قسرا .

از بن سى و دو

. از سى و دو جملگى دندانها را اراده كنند و مانند از بن دندان گاهى معنى كمال رضا و ميل دهد . چون :
چرخ بر دوش از مه نو غاشيه * از بن سى و دو دندان ميكشد .
ظهير .
سالم ز بيست گرچه فزون نيست مىشود * گردون پير از بن سى و دو چاكرم .
كمال اسمعيل .
كند بايد بجفا ديده و دندان كسى * چاكر او ز بن سى و دو دندان نشود .
سنائى . و گاهى بمعنى جبر و اكراه آيد . چنان كه :
نيم صبرى بر لب و دندانش دل * از بن سى و دو دندان مىكند .
اخسيكتى .
بىلب و دندان شيرين تو صبر * از بن سى و دو دندان مىكنم .
انورى . رجوع به از بن دندان ، شود .

از بن گوش

. ظاهرا اين تعبير مثلى نيز چون از بن دندان و از بن سى و دو بهر دو معنى رضا و كره ميآيد . مثال براى معنى رضا :
لالى سخنش گوهريست كز بن گوش * غلام حلقه به گوش است لؤلوء عدنش .
ساوجى .
از سر مهر آسمانت آستان بوس آمده * وز بن گوش اخترانت تابع فرمان شده .
ساوجى .
سركشى نيست چو زلف تو و او نيز چو من * از بن گوش بعشق تو برآورده سر است .
ساوجى .
گردون چنبرى ز بن گوش روز عيد * حلقه به گوش چنبر دف شد چو چنيرش .
خاقانى . مثال براى معنى كره و اجبار : و به قضا از بن گوش رضا داد . زيدرى .

از بوزينه درودگرى نيايد

. گج . گويا اشاره بحكايت بوزينهء كليله و دمنه باشد .
از بهر درنگ‌كش جاويد در اين گيتى كى داد بگو با كس گردون چك پايندان . « 1 » حضرت اديب . نظير : كه از عمرش كاغذ آورده است ؟
از بهر دل كسى بدست آوردن مطبوع نباشد دگرى آزردن .

از بهشت آدم بيك تقصير بيرون مىرود .

( دانهء در كشت‌گاه عشق بىرخصت مچين ك . . . )
صائب . نظير : محرم بيك نقطه مجرم شود .
هامش
( 1 ) پايندان ضامن و كفيل را گويند .
امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 108 | على اكبر دهخدا