از بغداد من مىآيم تو تازى ميگوئى ؟
قرة العيون . نظير : از آسيا من مىآيم تو ميگوئى پستا نيست ؟
از بلا دورى طمع دارى ز مردم دور باش .
( مرد صحبت نيستى از ديدهها مستور باش . . . )
صائب . نظير :
دلا خو كن به تنهائى كه از تنها بلا خيزد . * جريدهرو كه گذرگاه عافيت تنگ است .
حافظ . السلامة فى الوحده .
چون نهء همچو مه بنور گرو * همچو خورشيد باش تنها رو
مهر پيوسته يك سواره بود * ماه باشد كه با ستاره بود .
سنائى .
از بند گيرد بدانديش پند .
( هم اندر زمان كرد پايش به بند * كه . . . )
فردوسى .
نظير : بىبند نگيرد آدمى پند . لا يقوم الناس الا بالسيف . ترس برادر مرگ است .
تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر . چوب از بهشت آمده . علق سوطك حيث يراه اهلك . حديث . چوب آخوند گل است هركه نخورد خل است . لا تتم الرياسة الا بالسياسة . رعيت تابع ظلم است . مرده را كه به حال خود گذارى كفن خويش خراب كند .
اگر چوب حاكم نباشد ز پى * كند زنگى مست در كعبه قى .
يله كى كردى هر فاحشه را جاهل * گرنه از بيم حد و كشتن و دارستى .
ناصر خسرو .
كسى كو ببادا فرهى در خور است * كجا بد نژاد است و بد گوهر است .
كند شاه دور از ميان گروه * بىآزار تاز و نگردد ستوه .
فردوسى .
چو نيكى كند كس تو پاداش كن * وگر بد كند نيز پرخاش كن .
فردوسى .
هرآنكس كز او در جهان جز گزند * نبينى مر او را چه بهتر ز بند .
فردوسى .
جز از بد نباشد مكافات بد * چنين از ره داد دادن سزد .
فردوسى .
چون نباشد سياست اندر شهر * ندرخشد سنان و خنجر قهر
نيم شب كرد بر گريوه رود * دزد بر بام طفل و بيوه رود
بحرامى « 1 » چو شحنه شد خندان * بحرمدان فرو برد دندان
چو كمان رئيس شد بىزه * نتوان خفت ايمن اندر ده
تيغ حاكم حصار شهر بود * داروى درد فتنه قهر بود
سر دزدان كه ميوهء دار است * بر تن آسوده نز در كار است
دزد را جاى بر درخت به است * پاسبانرا نظر برخت به است .
اوحدى .
از بن دندان
. گاهى بمعنى از دل ، برضا و بطوع رغبت آيد . چون :
سر دندانش چون شود خندان * بنده شد دهرش از بن دندان .
سنائى .
عمرى ز پى كام دل و راحت تن * گشتيم و نديديم بجز رنج و محن
هامش
( 1 ) دزد .