را بپاى خود آويزند . * من ز آن خودم هرآنچه هستم هستم .
خيام .
من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش * كه گناه دگرى بر تو نخواهند نوشت .
حافظ .
از بدى دور بودن سر همه نيكوئيهاست
. بزرجمهر گفت استاد را پرسيدم . . .
نيكى كردن به يا از بدى دور بودن گفت . . . ) نقل از تاريخ گزيده .
از بدىهاى زن مشو ايمن گرچه از آسمان نزول كند .
از براى دام دارد مرد دنيا علم دين وز براى نام دارد ناك « 1 » ده مشك تتار .
سنائى .
از براى مصلحت مرد حكيم دم خر را بوسه زد خواندش كريم .
مولوى .
نظير : از روى لاعلاجى بخر ميگويند خانباجى . از ناچارى بوسه بكون خر زنند . دستى را كه نتوان بريد بايد بوسيد . دستى كه بدندان نتوان برد ببوس .
چو دستى نتانى گزيدن ببوس * كه با غالبان چاره زرقست و لوس .
سعدى .
از براى يك شكم منت دو كس نكشند
. نظير : يك شكم و دو منت :
از برهنه پوستين چون بركنى
. تمثل :
گفت هان اى محتسب بگذار و رو * از برهنه كى توان بردن گرو .
مولوى .
نى براى آنكه تا سودى كنم * وز برهنه پوستينى بركنم .
مولوى .
نظير :
از ده ويران كه ستاند خراج .
نظامى .
برده ويران خراج و عشر نيست .
مولوى . خراب را خراج نباشد . خر برهنه را پالان نتوان گرفت . المفلس فى امان اللّه . از كف دست كه موى ندارد موى چگونه كنند . آفت رسيده را غم باج و خراج نيست .
از برهنه كى توان بردن گرو .
( گفت هان اى محتسب بگذار و رو . . . )
مولوى .
رجوع بتمثيل فوق شود .
از بريدن تيغ را نبود حيا .
( پيش اين الماس بىاسپر ميا ك . . . )
مولوى .
از بز برند و بپاى بز بربندند
. نظير : از ريش پيوند سبيل كردن .
از بزرگان عفو بوده است از فرودستان گناه .
( ز ابتداى آفرينش تا بوقت پادشاه . . . . )
رجوع به احسن الى من اسا ، شود .
از بس دروغ گفته كله كلاهش سوراخ شده
. بمزاح ، بكودكانيكه درز كلاه شكافته يا سر كلاه دريده دارند گويند .
از بسيار اندكى و از هزاران يكى
. تمثل : ار بسيار اندكى و از هزاران يكى بيش نيست . جهانگشاى جوينى . نظير : اندكى از بسيار ، يكى از هزار ، قطرهء از عمان . قطرى از بحرى . غيضى از فيضى .
هامش
( 1 ) مشك مغشوش .