از انديشه با مغز گردد سخن .
( به دو گفت مؤبد كه انديشه كن * ك . . . )
فردوسى .
نظير :
سخندان پرورده پير كهن * بينديشد آنگه بگويد سخن .
سعدى .
انديشه كردن كه چه گويم به از پشيمانى خوردن كه چرا گفتم . سعدى . الندم على السكوت خير من الندم على القول . عى صامت خير من عى ناطق .
زبان بريده بكنجى نشسته صم بكم * به از كسى كه نباشد زبانش اندر حكم
سعدى .
سخن چون برابر شود با خرد * ز گفتار گوينده رامش برد .
فردوسى .
سخن با خطر تواند كرد * خطرى مرد را جدا ز حقير
جز به راه سخن چه دانم من * كه حقيرى تو يا بزرگ و خطير .
ناصر خسرو .
سخن پديد كند كز من و تو مردم كيست * كه بىسخن من و تو هر دو نقش ديواريم .
ناصر خسرو .
سخن بهتر از گوهر آبدار * چو بر جايگه بر برندش به كار .
فردوسى .
رجوع به آن خشت بود كه پر توان زد ، و رجوع به اگر طوطى زبان مىبست در كام ، شود .
از او كام دل در جوانى بجوى كه جويد ز تو كام در پيرى اوى .
اسدى .
مرجع ضمير او دنياست .
از ايران جز آزاده هرگز نخاست .
( . . . خريد از شما بنده هركس كه خواست . )
اسدى .
ابن الفقيه در كتاب البلدان صفحه 317 گويد : اما ايرانيان در ايام گذشته از جهت وسعت مملكت و كثرت اموال و شدت شوكت بر عموم ملل برترى داشتند و عرب ايشان را احرار مىگفتند ، به اين جهت ديگران را بأسيرى و استخدام ميگرفتند ولى كسى ديگر نميتوانست ايشانرا اسير كند يا به خدمت خود بياورد . چون خداوند عز و جل اسلام را فرستاد شوكت ايشان درهم شكست و پراكندگى كلى در كارشان راه يافت و در عهد اسلام از آن جماعت بزرگى نماند كه قابل ذكر باشد مگر عبد اللّه بن المقفع و فضل بن سهل . . .
نقل از شرححال ابن مقفع تأليف آقاى ميرزا عباس خان اقبال آشتيانى .
و اما جواب ابن الفقيه اين مثل عرب است كه : الحر حر و ان مسه الضر . رجوع به مزن زشت بيغاره ز ايران زمين ، شود .
از ايرانيان جز وفا كس نديد .
( وفا نايد از ترك هرگز پديد * و . . . . )
اسدى .
از اين امامزاده كسى چنين معجز نديده بود
. با اينكه مرد بخيل است درينمورد سخاوتى شايان ثنا كرد . با اينكه خودخواه و خودپرست است مدد و يارى به ديگرى كرد .
از اينجا مانده از آنجا رانده
. رجوع به از آنجا مانده . . . ، شود .
از اين چرخ گردان كه پهناور است دل راد مردان گشادهتر است .
حضرت اديب .