برخاك . . . )
حافظ . نظير : و للارض من كاس الكرام نصيب .
از آن كز تو ترسد بترس اى حكيم و گر با چو او صد برآئى بجنگ .
( . . . . نبينى كه چون گربه عاجز شود * برآرد بچنگال چشم پلنگ - از آن مار بر پاى راعى زند
كه ترسد سرش را بكوبد به سنگ . )
سعدى . رجوع به : از آن ترس كو از تو ترسان بود ، شود .
از آن نترس كه هاىوهوى دارد از آن بترس كه سر به تو دارد .
مردمان كمسخن و آرام از ديگران فكورتر و داناتر و گاهى مضرتر باشند .
از آهو سخن پاك و پردخته گوى ترازو خردساز و برسختهگوى .
اسدى .
از ار بستن
. با عزمى جزم بكارى پرداختن . مثال :
خدايگان جهان مر نماز نافله را * بجاى ماند و به بست از پى فريضه ازار .
ابو حنيفه اسكافى .
نظير : كمر بستن . دامن بر ميان زدن . دامن بر كمر زدن .
از اژدهاى هفت سر مترس از مردم نمام بترس .
( . . . كه هرچه وى بساعتى بشكافد بسالى نتوان دوخت . )
از قابوسنامه .
از اسب افتادهايم اما از اصل نيفتادهايم
. هرچند دوچار فقر و پريشانى هستيم .
ليكن بزرگى تبار و نجابت ارثى برجايست . نظير : ديبا ( يا ، اطلس ) كهنه شود اما پاتابه نشود . الحر حر و ان مسه الضر .
از اسب دو از صاحبش جو
. رجوع به از تو حركت . . . ، شود .
از اسب فرود آمد و بر خر نشست
. از جامع التمثيل . پس از مرتبت و مكانتى بلند به نقص و انحطاط گرائيد . تمثل :
اگر سكندر با شاه هم سفر بودى * ز اسب تازى زود آمدى فرود بخر .
فرخى .
استخوان خود خوردن
. تمثل :
بدخواه دولت تو ز پهلوى خود خورد * همچون سگى كه او خورد از استخوان خويش .
معزى .
از اشهد فصيح به است اسهد بلال .
قاآنى . بلال يكى از اصحاب حضرت رسول اكرم صلوات اللّه عليه كه شغل مؤذنى مسجد رسول داشته است و لكنتى در زبان او بوده .
مراد اين است كه گفتهء از روى صفاى دل هرچند فصيح نبود از كلامى ساخته و آراسته كه آميختهء بنفاق و دوروئى است نيكوتر باشد .
از اصل نيك هيچ عجب نيست فرع نيك .
( از شمس دين چه آيد جز افتخار دين * لا بد كه باز باز پراند ز آشيان . . .
باشد پسر چنين چو پدر باشد آنچنان . )
سوزنى . نظير :
چنين بود پدرى كش چنين بود فرزند * چنين بود عرضى كش چنين بود گوهر .
عنصرى .