تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امثال و حكم ( فارسى ) — صفحة 100

مساهمون:

ص١٠٠
برخاك . . . )
حافظ . نظير : و للارض من كاس الكرام نصيب .
از آن كز تو ترسد بترس اى حكيم و گر با چو او صد برآئى بجنگ .
( . . . . نبينى كه چون گربه عاجز شود * برآرد بچنگال چشم پلنگ - از آن مار بر پاى راعى زند كه ترسد سرش را بكوبد به سنگ . )
سعدى . رجوع به : از آن ترس كو از تو ترسان بود ، شود .
از آن نترس كه هاىوهوى دارد از آن بترس كه سر به تو دارد . مردمان كم‌سخن و آرام از ديگران فكورتر و داناتر و گاهى مضرتر باشند .
از آهو سخن پاك و پردخته گوى ترازو خردساز و برسخته‌گوى . اسدى .

از ار بستن

. با عزمى جزم بكارى پرداختن . مثال :
خدايگان جهان مر نماز نافله را * بجاى ماند و به بست از پى فريضه ازار .
ابو حنيفه اسكافى . نظير : كمر بستن . دامن بر ميان زدن . دامن بر كمر زدن .

از اژدهاى هفت سر مترس از مردم نمام بترس .

( . . . كه هرچه وى بساعتى بشكافد بسالى نتوان دوخت . )
از قابوسنامه .

از اسب افتاده‌ايم اما از اصل نيفتاده‌ايم

. هرچند دوچار فقر و پريشانى هستيم . ليكن بزرگى تبار و نجابت ارثى برجايست . نظير : ديبا ( يا ، اطلس ) كهنه شود اما پاتابه نشود . الحر حر و ان مسه الضر .

از اسب دو از صاحبش جو

. رجوع به از تو حركت . . . ، شود .

از اسب فرود آمد و بر خر نشست

. از جامع التمثيل . پس از مرتبت و مكانتى بلند به نقص و انحطاط گرائيد . تمثل :
اگر سكندر با شاه هم سفر بودى * ز اسب تازى زود آمدى فرود بخر .
فرخى .

استخوان خود خوردن

. تمثل :
بدخواه دولت تو ز پهلوى خود خورد * همچون سگى كه او خورد از استخوان خويش .
معزى .

از اشهد فصيح به است اسهد بلال .

قاآنى . بلال يكى از اصحاب حضرت رسول اكرم صلوات اللّه عليه كه شغل مؤذنى مسجد رسول داشته است و لكنتى در زبان او بوده . مراد اين است كه گفتهء از روى صفاى دل هرچند فصيح نبود از كلامى ساخته و آراسته كه آميختهء بنفاق و دوروئى است نيكوتر باشد .

از اصل نيك هيچ عجب نيست فرع نيك .

( از شمس دين چه آيد جز افتخار دين * لا بد كه باز باز پراند ز آشيان . . . باشد پسر چنين چو پدر باشد آنچنان . )
سوزنى . نظير :
چنين بود پدرى كش چنين بود فرزند * چنين بود عرضى كش چنين بود گوهر .
عنصرى .