از آب و گل درآمدن ، از آب و گل درآوردن
. به حد مردان رسيدن ، يا رسانيدن .
از آتش بهره دود داشتن . از آتش هنوز دود ديدن . از آتش دود بودن .
تمثل :
به دو گفت مكرى كزين سود نيست * از آتش مرا بهره جز دود نيست .
فردوسى .
به ياد آيد ترا گفتار من زود * كزين آتش نبينى بهره جز دود .
ويس و رامين .
بمال و ملك و باقبال دهر غره مشو * كه تو هنوز از آتش نديدهء جز دود .
ناصر خسرو .
چو دود است بىهيچ چيز آتش او * چو بيد است بىهيچ بر ميوه دارش .
ناصر خسرو .
من از تو هيچ نديدم هنوز خواهم ديد * ز شير صورت او ديدم و ز آتش دود .
سنائى .
از آتش ترا بيم چندان بود كه دريا بارآم جنبان بود .
( . . . . چو درياى سبز اندر آيد ز جاى * ندارد دم آتش تيز پاى . )
فردوسى .
از آتش كجا بردمد باد سرد .
( كه دشمن همى دوست بايدت كرد . . . . )
فردوسى .
از آتش نبينى جز افروختن جهانى چو پيش آيدش سوختن .
فردوسى .
از آسمان افتادهام
. جملهايست كه عاميان در مرافعات بجاى ( من متصرفم و دست تصرف قويست و ازينرو اثبات غاصب بودن من بر خصم من مىباشد . ) گويند .
يكى بوزير نظام . ( حاكم ظهران در زمان ناصر الدين شاه ) كه مردى سخت عامى و ليكن بسيار هوشيار و زيرك بود شكايت برد كه : فلانى خانهء من به غصب تصرف كرده است ، و ادله خويش بنمود . حاكم بر صحت دعوى او يقين كرد ، غاصب را بخواند و اسناد تملك او بخواست . او گفت ، از آسمان افتادهام و خانه از من است . وزير فرمود تا او را به بستند و فراوان بزدند و از آن پس بذيحق بودن مدعى او حكم فرمود ، و غاصب را گفت دانى از چه بزدن تو فرمان دادم . گفت حضرت حاكم بهتر داند . گفت خواستم به هوش باشى تا سپس چون از آسمان افتى بخانهء خويش افتى و آزار ديگران ندهى .
از آسمان كلاه مىبارد اما بر سر آنكه سر فرود آرد
. خواجه عبد اللّه انصارى . رجوع به از تو حركت از خدا بركت ، شود .
از آسمان هرچه بارد زمين برداشت كند
. نقل از مجموعهء مختصر از امثال فارسى طبع هندوستان .
از آسيا بانگ است
. ( فلان . . . ) مكانت و محلى ندارد ، به چيزى نيست . تمثل :
با تو باشم درست شش دانگم * بىتو باشم از آسيا بانگم .
سنائى .
از آسيا كه بيرون ميروى تو را با سنگ و پاسنگ چكار
. در امرى كه سود و زيانت نباشد از چه دخالت كنى .
از آسيا من ميآيم تو ميگوئى پستا نيست
؟ پستا بمعنى نوبت است .