زنهار تا بسيرت طراران * ارزن نموده ريگ نپيمائى .
ناصر خسرو .
نظير : گندم نما و جو فروش .
ارسطو بميرد چو بيچاره كرد .
( مزن دم ز حكمت كه هنگام مرگ . . . . )
حافظ .
رجوع به از مرگ خود چاره نيست ، شود .
ارسل حكيما و لا توصه
. نظير : حكيم را به وصيت كردن حاجت نيست . قرة العيون .
تخير اذا ما كنت فى الامر مرسلا * فمبلغ آراء الرجال رسولها .
أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةٌ
( و . .
إِنَّما يُوَفَّى الصَّابِرُونَ أَجْرَهُمْ بِغَيْرِ حِسابٍ .
سورهء 39 . آيه 13 . ) اقتباس :
تو بكردى او بكردى مودعه * زانكه ارض اللّه آمد واسعه .
مولوى .
نظير :
أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها .
قرآن كريم . سورهء 4 . آيهء 99 . ملك خدا تنگ نيست .
به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار * كه بر و بحر فراخ است و آدمى بسيار .
سعدى .
بهر ديار كه در چشم خلق خوار شدى * سبك سفر كن از آنجا برو بجاى دگر .
درخت اگر متحرك شدى ز جاى بجاى * نه جور اره كشيدى و نه جفاى تبر .
سفر كن ز جائى كه ناخوش بود * كزين جاى رفتن بدان ننگ نيست .
وگر تنگ باشد ترا جايگاه * خداى جهان را جهان تنگ نيست .
سعديا حب وطن گرچه حديثيست صحيح * نتوان مرد به سختى كه من اينجا زادم .
سعدى .
رجوع به سفر مربى مرد است . . . ، شود .
ارمغان مور پاى ملخ است
. تمثل :
پاى ملخى نزد سليمان بردن * عيب است و ليكن هنر است از مورى .
تو سليمانى و من مورم و جز مور ضعيف * نزل پاى ملخى نزد سليمان كه برد .
ابن يمين .
دجله بود قطرهء از چشم كور * پاى ملخ پر بود از دست مور .
نظامى .
اگر بريان كند بهرام گورى * نه چون پاى ملخ باشد ز مورى .
سعدى .
همى شرم دارم كه پاى ملخ را * سوى بارگاه سليمان فرستم .
انورى .
شعر فرستادنت دانى ماند بچه * مور كه پاى ملخ نزد سليمان برد .
جمال الدين .
نظير : ان الهدايا على مقدار مهديها . برگ سبزيست تحفهء درويش . از درويشان برگ سبزى :
از رندان قاب گرگى .
اريد حياته و يريد قتلى .
از آب ديده كسى آسيا گردانيدن
. كسى را بگريستن بسيار ناچار كردن . تمثل .
هر آنكسى كه سر از حكم تو بگرداند * بر آب ديدهء او آسيا بگردانى .
معزى .
از آب زنده بود خلق وز آب نيست گزير .
( خداى فائدهء مهرش اندر آب نهاد . . . )
عنصرى . نظير :
وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ كُلَّ شَيْءٍ حَيٍّ .
قرآن كريم . سورهء 21 . آيهء 31 .