احمقى گفت و احمقى باور كرد . رجوع به ابلهى گفت . . . ، شود .
احول يكى را دو بيند
. در نظاير گويند .
اخاك من و اساك
. برادر آن باشد كه با برادران مال در ميانه نهد . تمثل :
با كله كى بود در اخوت باك ( كذا ) * زانكه گفتند اخوك من و اساك .
سنائى .
اخ تفش را پيش مرغ نمياندازد
. بسيار بخيل است .
اختلاف العلماء رحمه
. بايزيد بسطامى . نقل از كشف المحجوب . رجوع بفقرهء بعد ، شود .
اختلاف امتى رحمه
. حديث . مقصود ارشاد به سعى در طلب حقايق است كه البته در طريق آن مشاجره و جدل به كار رفته است .
اختيار فسخ نگذاشتهايم
. بمزاح بميهمان كه چيزى از ما حضر نخورد گويند و مراد آنكه گويا گمان كردهايد پس از رفتن شما خوردنيها را به فروشنده پس خواهيم برد و ازينرو نميخوريد .
اختلاف دشمنان پيروزى ديگر است
. نظير :
چو در لشكر دشمن افتد خلاف * تو بگذار شمشير خود در غلاف .
سعدى .
چو گرگان پسندند برهم گزند * بر آسايد اندر ميان گوسپند
چو دشمن بدشمن شود مشتغل * تو با دوست بنشين بآرام دل .
سعدى .
اخوك دينك فاحتط لدينك
. برادر تو دين ديگر تست همان احتياط كه در كار دين كنى در كار برادر كن .
اخوك من صدقك النصيحه
. برادر تو آنكس باشد كه عيب تو از تو نپوشد . نظير :
الرجل مرآت اخيه .
ادب از كه آموختى گفت از بىادبان .
( لقمانرا گفتند . . . . كه هرچه از فعل بد ايشان در نظرم ناپسند آمد از آن پرهيز كردم . ) سعدى .
ادب النفس خير من ادب الدرس
. فرهنگ و نگاهداشت كه در منش و نهاد مرد باشد نيكوتر از آنست كه با آموختن و خواندن بدست كنند . نظير : بربسته دگر باشد و بر رسته دگر .
ملاى فقيه و صوفى دانشمند * اين جمله شدى و ليك مردم نشدى .
آخوند شدن چه آسان ، مردم شدن چه مشكل .
ادب مرد بهتر از زر اوست .
( بىادب را بزرمگو كه نكوست . . . )
مكتبى .
ادخلوا البيوت من ابوابها
. بخانهها از در خانها درآئيد . يعنى هر كار را از راه و طريق مخصوص آن آغاز كنيد . تمثل :
گر همى جوئيد در بىبها * ادخلوا الابيات من ابوابها .
مولوى .