اينجا نشد جاى دگر اين خر نشد خر دگر .
اجتهاد مقابل نص است
. صاحب غرض و نفع خود خلاف ظن يا استدلال شما گويد
اجرام چرخ را رسم است كه كارهاى عظيم آورد به پيش رجال
( تو از رجالى و . . . ) معزى .
اجع كلبك يتبعك
. سگ خويش گرسنه دار تا از دنبال تو آيد . تمثل :
آلت آشكار جز سك را مدان * كمترك انداز سگ را استخوان
زانكه سگ چون سير شد سركش شود * كى سوى صيد و شكارى خوش رود .
مولوى .
نظير :
بىنيازى سپاه ذل شه است .
سنائى .
لشكر از جاه و مال شد بد دل « 1 » .
سنائى .
اسب فربه شود شود سركش . سنائى . لا توسعن على جندك فيستغنوا عنك و لا تضيقن عليهم فيفروا منك . منصور عباسى . سمن كلبك يا كلك .
مردم سفله بسان گرسنه گر به * گاه بنالد بزار و گاه بخرد
تاش شكم خوار دارى و ندهى چيز * از تو چو فرزند مهربانت نبرد
راست كه چيزى بدست كرد و قوى گشت * گر تو به دو بنگرى چو شير بغرد .
ناصر خسرو .
اجل آفتاب است و ما شبنميم چو او بردمد ما گسسته دميم .
حضرت اديب .
اجل سگ چون برسد به مسجد خرابى كند
. نظير : اجل سگ كه رسد نان چوپان خورد .
اجل سگ چو رسد نان چوپان خورد
. رجوع بفقرهء قبل شود
اجل گشته ميرد نه بيمار سخت
. نظير :
مردى همه شب بر سر بيمار گريست * چون صبح شد او بمرد و بيمار بزيست .
سعدى .
اى بسا اسب تيزرو كه بمرد * خرك لنگ جان به منزل برد .
سعدى .
اجل نامده قوى زره است .
( مرد را آهنين زره گره است ( كذا ) . . . )
سنائى
اقتباس از كلام على عليه السلام : نعم المجن اجل مستأجر . نظير :
اى يومى من الموت افر * يوم ما قدر ام يوم قدر .
يوم ما قدر لم اخشى الردى * و اذا قدر لم يغن الحذر .
منسوب بعلى عليه السلام
دو روز حذر كردن از مرگ روا نيست * روزيكه قضا باشد و روزى كه قضا نيست
روزيكه قضا باشد كوشش ندهد سود * روزيكه قضا نيست در آن مرگ روا نيست .
پندار رازى .
مرد فرزانه كز بلا ترسد * عجب ار فكر او خطا نبود .
زانكه اين حال از دو بيرون نيست * يا قضا هست يا قضا نبود
گر قضا هست جهد نيست مفيد * ور قضا نيست خود بلا نبود .
ابن يمين
هامش
( 1 ) بددل : ترسنده .