كنايت از غيب مطلق است و يكى از اسماء ذات است ( رياض العارفين ص 41 ) .
هَنْعَه
- ( بفتح ها و عين اصطلاح نجومى ) در لغت داغى بود كه به صورت چوگانى بر گردن چهارپايان نهند .
و در نجوم ششمين منزل از منازل قمر بود و علامت آن دو ستاره است بر مؤخر صورت جوزا و دورى آنها از يكديگر يك ذراع و نيم بود و در عرب گويند پنج ستاره است بدين صورت ( از بيست باب ملا مظفر )
هَوَى
- هوى عبارت از اوصاف نفس است و ميل نفس است بمقتضيات طبع و اعراض از جهه علويه بتوجه به جهت سفليه .
حجاب و اصلان و رفعت گاه مريدان و محل اعراض طالبان هوىست و بنده بايد همواره مخالفت با هوى كند
« وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى . . . »
و توجه بامور سفليه را نيز هوا گويند .
و جمله هواها بر دو قسماند يكى هواى لذت و شهوت ، ديگرى هواى جاه و رياست آنكه متابع هواى لذت باشد اندر خرابات بود و خلق از فتنهء وى ايمن بوند و آنكه متابع جاه و رياست بود فتنهء خلق باشد و اندر صوامع و دواير بود ؟ ( كشف المحجوب ص 260 ) .
ابو سليمان گويد : « افضل الاعمال خلاف هوى النفس » و باز گويد « علموا النفس الرضا بمجارى المقدور فنعم الوسيله الى درجات المعرفة ( طبقات ص 81 ) .
هَواجِز
- ( اصطلاح عرفانى ) هواجز عبارت از لطيفهايست كه ناگهان وارد بر دل شود بدون تعمد و كسب ( اصطلاحات شاه نعمت الله ص 12 )
.
هَواجِس
- هواجس عبارت از خواطر نفسانى است ( اصطلاحات شاه نعمت الله ص 12 ) رجوع به هاجس شود .
هَواجِم
- آنچه وارد بر دل شود بدون تفكر از طرف بنده كه همان بوده باشد ( اصطلاحات شاه نعمت الله ص 98 ) .
هُوَ بِلا هُوَ
- ( اصطلاح عرفانى ) اشاره بتفريد توحيد است ( لمع ص 61 ) .
هُوْرَخْش
- ( اصطلاح فلسفى ) مراد آفتاب عالم تاب است « و سلطان الانوار المدبرة العلوية و قوتها تصل الى الافلاك بتوسط الكواكب و منها ينبعث القوى و الكواكب كالعضو الرئيس المطلق و هورخش الذى هو طلسم شهريور نور شديد الضوء فاعل النهار رئيس السماء واجب تعظيمه فى سنة الاشراق » . . . ( مجموعهء دوم مصنفات ص 149 - 150 ) .
هَوَرْقَلْيا
- ( اصطلاح ذوقى ) جابرصا و جابلقا و هورقليا اسماء شهرهائى هستند در عالم مثل و گويند عالم مثل معلقه را نيز مانند عالم طبيعت شهرها و بلادى است كه هر كدام نام خاصى دارند . رجوع بجابرصا و جابلقا و ( مجموعهء دوم مصنفات ) شود .
هويت عينى
- ( اصطلاح فلسفى ) وجود خارجى رجوع به وجود شود در فرهنگ علوم عقلى .
هُو هُوَ
- ( اصطلاح منطقى ) نامنقسم بعدد را اگر چه كلى باشد واحد خوانند مثلا گويند شجاعت و عدالت يكى هستند يا نه و يا بماهيت و حقيقت يكى هستند و يا حد هر يكى ديگري را متناول بود يا نه و چون يكى باشند آن را هو هو خوانند ( اساس الاقتباس ص 502 ) .