ميان مسجد ميخانه راهيست * بجوئيد اى عزيزان كاين كدامست ؟
مرا كعبه خراباتست امروز * حريفم قاضى و ساقى امامست
بمىخانه امامى مست خفتست * نمىدانم كه آن بت را چه نامست
برو عطار كو خود مىشناسد * كه سرور كيست ، سرگردان كدامست
روشن است از نور رويش ديدهء بيناى ما * خلوت ميخانهء عشق است دايم جاى ما
آفتابى در ازل خوش سايهء بر ما فكند * تا ابد روشن بود اين روى مه سيماى ما
ذوق ما دارى بيا با ما در اين دريا درآ * تا به عين ما نصيبى يا بى از درياى ما
خيز يارا تا بميخانه زمانى دم زنيم * آتش اندر ملك آل بنى آدم زنيم
هر چه اسبابست جمع آئيم و پس جمع آوريم * پس به حكم حال بيزارى همه بر هم زنيم
مولوى گويد :
از بهر تو افتادم اى دوست بميخانه * سر مست مى عشقم كم ده دو سه پيمانه
تو مست مئى جانا من مست بديدارت * مانديم خراب اينجا ما را كه برد خانه
من زاهد بيچاره گشتم ز خود آواره * در شهر شدم شهره زين پس من و ويرانه
از مهر تو برگشتن صورت نتوان بستن * تو ماه پرى پيكر من عاشق ديوانه
شاه نعمت الله گويد :
در گوشهء ميخانه كسى را كه مقام است * ناقص نتوان گفت كه او رند تمامست
از روز ازل تا بايد عاشق و مستيم * خود خوشتر از اين دوست جاويد كدامست
با ساقى رندان خرابات حريفيم * دائم بود آن ساقى و آن عشق مدامست
بىنام و نشان شو كه در اين كوى خرابات * بىنام و نشان هر كه شود نيك بنامست
مينوش مى عشق كه پاك است و حلالست * اين مى نه شرابست كه در شرع حرامست
و نيز مجمع دوستان با صفا كه در عشق محبوب و مطلوب حقيقى گرفتار و از باده حقيقت سرمست و يك رنگ و يكدل براى وصول بمطلوب طريق مجاهدت را ميپيمايند ميخانه نامند ، رضى الدين ارتيمانى :
الهى بمستان ميخانهات * به عقل آفرينان ديوانهات
بميخانه وحدتم راه ده * دل زنده و جان آگاه ده
دماغم ز ميخانه بوئى شنيد * حذر كن كه ديوانه هوئى كشيد
بزن هر قدر خواهيم پا بسر * سر مست از پا ندارد خبر
بميخانه آى و صفا را ببين * مبين خويشتن را خدا را ببين
بس آلودهام آتش مى كجاست * بر آسودهام نالهء نى كجاست
تو شادى بدين زندگى عار كو * گشودند گيرم درت بار كو
جهان منزل راحت انديش نيست * ازل تا ابد يك نفس بيش نيست
همه مستى و شور و حاليم ما * نه چون تو همه قيل و قاليم ما
مغنى سحر شد خروشى برآر * ز خامان افسرده جوشى برآر