( زاد المسافرين ص 28 ) .
مىْ
- ( اصطلاح ذوقى ) مى غلبات عشق را گويند .
مولوى گويد :
زان مىخورم كه روح پيمانهء اوست * زان مست شوم كه عقل ديوانهء اوست
و بمعنى ذوقى بود كه از دل سالك برآيد و او را خوشوقت گرداند .
مولوى گويد :
زان مئى كان مى چو نوشيده شود * آب نطق از گنگ جوشيده شود
طفل نوزاده شود حبر و فصيح * حكمت بالغ بخواند چون مسيح
الله الله چونكه عارف گفت مى * پيش عارف كى بود معدوم شىء
فهم تو چون بادهء شيطان بود * كى ترا فهم مى رحمان بود
اى مىفروش اين ده ، ساغر بدست من ده * من ننگ را شكستم وز عار توبه كردم
مانند مست صرعم ، بيرون ز چار طبعم * از گرم و سرد و خشكى هر چار توبه كردم
عراقى گويد :
هر كه را جام مى بدست افتاد * رند و قلاش و مىپرست افتاد
دل و دين و خرد ز دست بداد * هر كه را جرعهء بدست افتاد
چشم ميگون يار هر كه بديد * ناچشيده شراب مست افتاد
و آنكه دل بست در سر زلفش * ماهىآسا ميان شست افتاد
لنگر عشق باز بيرون تاخت * قلب عشاق را شكست افتاد
عطار گويد :
چون مى تحقيق خورد ، در حرم كبريا * پاى طبيعت به بست ، دست باسرار برد
مِيان
- ( اصطلاح ذوقى ) ميان عبارت از وجود سالك است وقتى كه ديگر حجاب نمانده باشد و سابقهء ميان طالب و مطلوب را گويند ، ( كشاف ص 1563 )
ميانْ باريك
- ( اصطلاح ذوقى ) حجاب وجود سالك را گويند .
مِياه
- ( اصطلاح فقهى ) جمع ماء است يعنى آبها و منقسم بر سه قسم ميشوند طهور - طاهر غير طهور . و متجنس ، قسم اول طاهر فى نفسه مطهر غير است مانند آب كر . جارى . طاهر غير مطهر مانند آب غير كر . . و نجس آب متغير مضاف ملاقى با نجاست و مستعمل در استنجاء است .
( رجوع شود به الفقه على مذاهب - الاربعه جلد عبادات ص 2 )
ميخانه
- ( اصطلاح ذوقى ) ميخانه باطن عارف كامل باشد كه در آن شوق و ذوق و عوارف الهيه بسيار باشد و بمعنى عالم لاهوت نيز آمده است .
( كشاف ص 1563 ) عطار گويد :
ره ميخانه و مسجد كدامست ؟ * كه هر دو بر من مسكين حرامست
نه در مسجد گذارندم كه رند است * نه در ميخانه كاين خمار خام است