او و همه چشم سر او زبانست ، آن چشم و زبان نور عيانست ، مزدوران ترا ، اميد در دل تابد و عارف را نور عيان در جان ، مزدور در ميان نعمت گردان و از عارف خود عبارت نتوان ، نفس عارف از قيمت پيدا نيست ، دانى چرا ؟
كه آن نفس از حضرت جدا نيست .
قالب چون صدف است و نفس چون وجود ، جوهر مبدأ آن از حضرت است و مرجع آن با حضرت ، گر آن نفس از اينجا بودى ، نفسانى بودى و گر نفسانى بودى ، حجاب تفرق بسوختى ، آنچه نفس عارف سوزد ، آتش دوزخ نسوزد ، از بهر آنكه آن آتش است كه دوستى آن را مىافروزد .
تسبيح رهى وصف جمال تو بسست * از هشت بهشت حال وصال تو بست
اندر دل هر كسى جدا مقصوديست * مقصود دل رهى خيال تو بست
( از عده ج 7 ص 152 ) .
مِزْوَله
- ( اصطلاح هيوى ) مقياس شاخص را گويند . كه به آن ساعات روز را مشخص ميدارند .
( از كشاف ص 680 ) .
مَزيد
- ( اصطلاح ادبى ) يعنى زياد شده و زائد شده ، در نحو مزيد فيه به كلمهء گويند كه يك يا دو يا سه حرف به حروف اصول آن افزوده شده باشد مانند ( كرم - خرج - طلق ) كه مىشود « اكرم - استخرج - انطلق » رجوع بابواب ثلاثى مجرد و مزيد شود .
و نزد محدثان حديثى است كه در متن آن كلمهء يا جملهء زياد شده باشد و يا حديثى است كه در متن آن كلمات يا جملاتى زيادتر باشد از ساير احاديث مرويهء به معناى آن و ممكن است زيادى در متن نباشد بلكه در سند باشد به آنكه مثلا روايتى را يك عده نقل كنند كه مشتمل بر سه راوى باشد و كسى ديگر كه نقل مىكند مشتمل بر چهار راوى باشد .
( از درايه ص 47 ) .
در عروض حرفى است كه بخروج مىپيوندد يعنى پس از خروج در آيد و مزيد را برخى زائد مينامند مثال
اين دل كه بزلف دلبرى بستيمش * هر چند گسست باز پيوستيمش
( از درايه ص 72 ) .
مُژه
- ( اصطلاح ذوقى ) موى پلك چشم را گويند و در اصطلاح صوفيان حجاب سالك است در ولايت بكوتاهى در اعمال و در اصطلاح عشاق اشارت به سنان و نيزه و پيكان تير كه از كرشمه و غمزهء معشوق بهدف سينه عاشق ميرسد و آن بيچاره مجروح وار فرياد مىكند .
( كشاف ص 1562 ) .
يارم بتيغ غمزه ، جگر پاره پاره ساخت * هر پاره را بتيغ ، ديگر پاره ، پاره ساخت
مُسابَقَه
- مسابقه عنايت ازلى است كه فرمودند ، الذين آمنوا ان لهم قدم صدق عند ربهم ، ( اصطلاحات صوفيه خطى ث 875 ) .
مَسائِل
- ( اصطلاح منطقى ، اصولى ) عبارت از قضايائى است كه در علمى