چونه جانان بخواهد ماند و نه جان * ز جان درد او از جانان دريغا
هر كه بر پستهء خندان و لب لعل تو ديد * جان كشد پيش لب لعل تو گر جان دارد
شكر پستهء خندان تو ميدانست چيست * چشم سوزن كه در او چشمهء حيوان دارد
عراقى گويد :
خط خوش بر لب جانان چه نكوست * سبزه و چشمه حيوان چه خوش است
از مى عشق دلى مست و خراب * همچو چشم خوش جانان چه خوش است
يوسف گمشده ما را بين * كاندر آن چاه زنخدان كان چه خوشست
تركيبات ديگر :
چشمهء خورشيد .
چشمهء آب .
چشمهء رحمت .
چشمهء كار .
چَشمهء گَرم
- ( اصطلاح عرفانى ) و منظور كالبد انسانى است كه ذو القرنين روح در آن نزول كند . نسفى گويد : جسم آدمى تا گرم است آفتاب روح در وى نزول كند و در وى مىباشد تا آنگاه كه سرد شود و چون سرد شد آفتاب روح از وى عروج كند پس آفتاب روح در چشمه گرم
« عَيْنٍ حَمِئَةٍ »
نزول مىكند و از چشمهء سرد عروج مىكند و ذو القرنين روح در مغرب كالبد قومى بيافت كه به خبر و نادان بودند و در مانده و از روشنايى - بىبهره بودند و چون بمشرق رسيد ( عروج از كالبد ) قومى را ديد بغايت قوى و توانا و دانا و با خبر از تاريكى بيرون آمده و بروشنائى رسيده
( حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى قَوْمٍ لَمْ نَجْعَلْ لَهُمْ مِنْ دُونِها سِتْراً )
.
آن قوم كه در مغرب يافت و آن قوم ديگر كه در مشرق يافت جمله صفات روحانى و صفات جسمانى بوند و ذو القرنين بجهان تاريك رفت يعنى به كالبد ظلمانى انسان و آب حيوان علم است و چون مغرب و مشرق را اكنون بدان كه مغرب سدى است و مشرق هم سدى است و ميان مشرق و مغرب بين - السدين است كه شامل همهء عمر است و يأجوج و مأجوج شهوت و غضباند كه فساد ميكنند و مردمى كه از يأجوج و مأجوج شكايت كنند صفات روحانى و قواى عقلىاند ذو القرنين روح گويد مرا يارى دهيد تا ريشه شهوت و غضب را براندازيم و ميان شما و يأجوج و مأجوج سدى پيدا كنم
( آتُونِي زُبَرَ الْحَدِيدِ )
حديد عبارت از ثبات ، راستى است و قهر و منع نفس است .
( رجوع شود به انسان كامل نسفى ص 95 - 97 ) .
چِلِّه نِشَستَن
- ( اصطلاح عرفانى ) يكى از آداب و مقدمات سلوك چله نشستن است عزيز الدين نسفى براى چله شرايطى برشمرده است :
1 - حضور شيخ يعنى هر هفته و يا هر ده روز شيخ در خلوتخانهء وى حاضر آيد تا او را قوت زيادت گردد .
2 - زمان و مكان يعنى بايد در وقت معتدل بود نه گرم و نه سرد و در جايى باشد كه از خلق بدور بود و خالى و تاريك بود .
3 - همواره با وضو باشد .
4 - روزه دار بود يعنى در چهل روز .
5 - كم خورد .
6 - كم گويد كه بجز شيخ با كس ديگر