ظاهرى و امكانى و صفات و اعيان را از خود دور كرده و سرافراز عالم و آدم است كه مرتبت هيچ مخلوقى بمرتبت رفيع او نمىرسد .
( از شرح گلشن راز ص 620 ) حافظ گويد :
زاهد ار راه برندى نبرد معذورست * عشق كاريست كه موقوف هدايت باشد
و تمام رسوم ظاهرى و قيود معموله را رها كرده و محو حقيقت شده باشد .
حافظ گويد :
در خرقه چو آتش زدى اى عارف سالك * جهدى كن و سر حلقهء رندان جهان باش
و اسرار حقيقت را دريافته و از شريعت و طريقت در گذشته .
شاه نعمت الله گويد :
رندان باده نوش كه با جام همدمند * واقف ز سر عالم و از حال آدمند
حقند اگر چه خلق نمايند خلق را * بحرند اگر چه در نظر ما چو شب نمند
حافظ گويد :
گر بود عمر بميخانه روم ، بار دگر * بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر
حافظ گويد :
عيب رندان مكن اى زاهد پاكيزه سرشت * كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيكم و گر بد تو برو خود را باش * هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت
مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز * ور نه در مجلس رندان خبرى نيست كه نيست
شير در باديهء عشق تو روباه شود * آه از اين راه كه در وى خطرى نيست كه نيست
عراقى گويد :
اى رند قلندر كيش ، مىنوش ز كس مينديش * انگار همه كم بيش زيرا كه دل درويش
مرهم نه نهد بر ريش از غايت حيرانى * در دير شو و بنشين ، با خوش پسرى شيرين
شكر ز لبش مىچين ، تا چند ز كفر و دين * در زلف و رخ او بين گبرى و مسلمانى
عطار گويد :
اى رند شرابخواره امروز * مى ده كه ز مى صفا برآمد
چندان كه تو شرح جام كردى * گرد تو ز گرد ما بر آمد
شكرانهء آنكه صوفى امروز * خود را شد و از خدا بر آمد
ما صوفى صفهء صفائيم * بى خود ز خوديم و با خدائيم
حافظ گويد :
گر بود عمر بميخانه روم بار دگر * بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر
مرا برندى و عشق آن فضول عيب كند * كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند
كمال سر محبت به بين نه نقص گناه * كه هر كه بىهنر افتد نظر به عيب كند
.
و از باده حقيقت سر مست گشته و واله و حيران و سرگردان در وادى محبت شوند .
شاه نعمت الله گويد :
هر كجا رندى است در ميخانهء * جرعهء از جام ما نوشيدهاند
هر طرف شاهيست بر تخت وجود * خلعتى از جود ما پوشيدهاند
رَنگ
- كنايت ز رسوم و تعلقات و قيود