( از اسفار ج 4 ص 102 )
دارُ المُقَرَّبين
- ( اصطلاح فلسفى ) مراد عالم عقول است .
( از اسفار ج 4 ص 102 )
دارُ الغُرور
- ( اصطلاح عرفانى ) مراد دنيا است بدان جهت كه فريبندهء مردم است .
تا كى از دار الغرورى سوختن دار السرور * تا كى از دار الفرارى ساختن دار الفرار
اى خداوندان مال ، الاعتبار الاعتبار * وى خداوندان قال ، الاعتذار الاعتذار
انصارى گويد : اى غافل بيحاصل ، تا چند شربت مراد آميزى و تا كى ديك آرزو پزى ، گاه چون شير هرچت پيش آيد همىشكنى ، گاه چون گرگ هر چه بينى همى درى ، گاه چون كبك بر كوهسار مراد مىپرى ، گاه چون آهو در مرغزار آرزو ميچرى خبر ندارى كه اين دنيا كه تو بدان همىنازى و ترا مىفريبد و در دام غرور مىكشد ، لعبى و لهوى است ، سراى - بىسرمايگان ، و سرمايهء بىدولتان ، بازيچهء بيكاران
« وَ ما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا إِلَّا لَهْوٌ وَ لَعِبٌ »
.
اگر در قصر مشتاقان ترا يك روز بارستى مرا با اندهان عشق اين جادو چكارستى ( از عده ج 7 ص 419 )
دارِ مُلكِ لا
- ( اصطلاح عرفانى ) اشارت به كلمهء لا إله الا الله است :
اى پنج نو به كوفته در دار * ملك چهار بالش وحدت كشد ترا
كه ظاهرا اشارت به پنج نماز است كه در هر يك كلمهء لا الله الا الله وارد است و اشارت به نفى خودى و منيت است كه هر آن كس كه خود را نيست و فانى انگاشت در چهار بالش وحدت و يكتاپرستى آرام يابد ، فانى شود بذات و باقى به بقاء او و پنج نوبت كوفتن معنى ديگرى دارد .
داعِى
- ( اصطلاح عرفانى ) و بمعنى خواننده است و در اصطلاح كسى را گويند كه متحقق شده باشد بمعرفت علوم سياست كه او را ادارهء امور مردم ممكن باشد .
( رجوع شود به فرهنگ مصطلحات عرفا ) مولانا گويد :
داعى حق را اجابت كردهايد * وز جحيم نفس آب آوردهايد
از جنان سوى جنان كرديد باب * از جحيم نفس آورديد آب
دوزخ ما نيز در حق شما * سبز گشت و گلشن و برك و نوا
انبياء و اولياء الله همه داعيان حقاند كه مردم را از گمراهى نجات مىبخشند
داعِيهء نَفسانى
- ( اصطلاح عرفانى ) هواها و اميال نفسانى ( از تفسير حدائق ص 90 ) .
دام
- ( اصطلاح ذوقى ) دام شيطان .
يعنى آنچه انسان در بند آرد و به گمراهى كشاند چنان كه در مثل گويند دنيا دام شيطان است كه بدان انسان فريبد ، شهوات و خواستهاى شهوانى و جاه و مقام و غيره از دامهائى است كه شيطان بدانها آدمى را فريبد .
مولانا گويد :
او درون دام دانى مينهد * جان تو نه زان جهد نه زين جهد
گرد نفس دزد و كار او مپيچ * هر چه آن نى كار حق هيچ است هيچ