صد هزاران عقل با هم بر جهند * تا به غير دام او دامى نهند
دام خود را سختتر يابند و بس * كى نمايد قوتى با يك دو خس
دام آدم دانهء گندم شده * تا وجودش خوشهء مردم شده
دشمن از چه دوستانه گويدت * دام دان گر چه ز دانه گويدت
گر ترا قندى دهد آن زهر دان * گر به تو لطفى كند آن قهر دان
چون قضا آيد نبينى غير پوست * دشمنان را باز نشناسى ز دوست
دامگَهِ وَهم و خَيال
- ( اصطلاح عرفانى ) مراد دنيا است كه « كل ما فى الكون و هم او خيال » .
جامى گويد :
اى در اين دامگه و هم و خيال * مانده در ربقهء عادت مه و سال
حق كه منشور سعادت دادت * در خلاف آمدن عادت دادت
چند سر در ره عادت باشى * تارك تاج سعادت باشى
دانا
- نزد اهل ذوق شيخ و بزرگ و رهبر سالك را گويند .
( از انسان كامل ص 129 )
دايِرهء كَون و فَساد
- ( اصطلاح عرفانى ) جهان كون و فساد ( تفسير حدائق ص 583 ) .
دايِرهء وُجود
- جهان وجود و دايره و مقام عشق را گويند .
هر كه در اين دايره دوران كند * نقطهء دل آينهء جان كند
چون رخ دل آينهء جان بديد * جان خود آئينهء جانان كند
گر كند اندر رخ جانان نظر * شرط وى آنست كه پنهان كند
در نظرش از نظر آگه شود * دور فتد از ره و تاوان كند
بابا فغانى گويد :
هر چند كه بر ما رقم نيستى افزود * در دايرهء عشق همانيم كه هستيم
بايد بره سيل فنا خانه گشادن * اول چو ره ديده بر وى تو به بستيم
دايِه
- ( اصطلاح فلسفى ) در حكمت طبيعى به كار رود و منظور آلات و ابزار و قوتهائى است كه در خدمت انسانند و گويند در اعصاب دو گونه امور است يك دسته ابزار و دايههاى قوت حاسه رئيسه است كه واقع در قلب است و يك دسته خود قوا است و مثلا قوهء غاذيه دو قسم است يكى آنكه قوهء غاذيه رئيسه بود و ديگر آنچه دايهها و خدام اويند .
( رجوع شود بآراء مدينه فاضله ص 185 ، 194 ) .
دُبِّ اصغَر
- ( اصطلاح نجومى و هيوى ) رجوع شود به بنات النعش دبيرستان ازل دبيرستان قدم ( اصطلاح عرفانى ) جهان ازل كه عالم لاهوت و مقام ارواح است .
( عده ج 5 ص 422 )
دَبُور
- دبور بفتح ، بادى است كه از جانب مغرب و زد بسوى مشرق و صبا