وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ
.
پس از اينكه حقيقت انسان نموده شد
فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ إِلَّا إِبْلِيسَ
.
خطاب آمد اى ابليس چرا سجده نكردى گفت من از نارم و او از خاك .
خم
- كنايت از مخزن فيوضات معنوى حق است .
مولانا گويد :
خمهاى خسروانى پر از مى * مايه برده از دم لبهاى وى
عاشق مىباشد آن جان بعيد * كو مى لبهاى لعلش را نديد
آب شيرين چون نبيند مرغ كور * چون نگردد گرد چشمهء آب شور
موسى جان سينه را سينا كند * طوطيان كور را بينا كند
اى ز غيرت بر سبو سنگى زده * وان سبو اشكسته كاملتر شده
خَمِ زُلف
- ( اصطلاح عرفانى ) خم زلف بفتح خاء اسرار الهى را گويند و بضم راء ، موقف را گويند ( اصطلاحات فخر ) حافظ گويد :
المنة لله كه در ميكده بازست * ز آن رو كه مرا بر در او روى نيازست
خمها همه در جوش و خروشند ز مستى * و آن مى كه در آنجاست حقيقت نه مجاز است
از وى همه مستى و غرورست و تكبر * وز ما همه بيچارگى و عجز و نياز است
رازى كه بر غير نگفتيم و نگوئيم * با دوست بگوئيم كه او محرم راز است
عطار گويد :
دوش از سر خم صدا بر آمد * جوش از مى جان فزابر آمد
زان جوش بكوش خاك در دهر * نى رست و به صد نوا در آمد
در حوصلهء جهان نگنجد * چون گنج ز كنجها بر آمد
خَمّار
- ( اصطلاح عرفانى ) پير كامل و مرشد و اصل را گويند ، و نيز متحجب به حجب عزت را گويند كه مقام تلوين سالك است ( اصطلاحات فخر ) .
عطار گويد :
تا كى از صومعه ؟ خمار كجا است ؟ * خرقه بفكندم ، زنار كجا است ؟
سيرم از زرقفروشى و نفاق * عاشقى محرم اسرار كجا است ؟
چون من از بادهء غفلت مستم * آن بت دلبر هشيار كجا است ؟
همه عالم مى عشقست و ليك * مفلسى مست پديدار كجا است ؟
و عاشق سرگردان را نيز گويند .
سنائى گويد :
هر كه را دل در خمار عشق برنائى بود * كار او در عاشقى زارى و رسوائى بود
اين منم زارى كه از عشق بتان شيدا شدم * آرى اندر عاشقى زارى و شيدائى بود
اى نگارين چند فرمائى شكيبائى مرا * با غم عشقت كجا در دل شكيبائى بود
مر مرا گفتى چرا بر روى من عاشق شدى * عاشقى جانانه خود گامى و خود رايى بود
خَمار
- ( با كسر خاء ، اصطلاح فقهى ) معجز زنان بود و در اصطلاح سالكان احتجاب محبوبست به حجب عزت و ظاهر شدن پردههاى كثرت از روى وحدت و اين مقام تلوين سالك است . ( از كشاف ج 1 ص