باده نهانى خوريد بانگ جرس كم كنيد * نيست جز از نيستى سيرت آزادگان
در ره آزادگان صحو و درس كم كنيد * راه خراباتيان جز بمژه نسپريد
مركب طامات را زين هوس كم كنيد * مجمع عشاق را قبله رخ يار و بس
چون به نماز اندريد روى به پس كم كنيد
بانگ نماز و اقامت
- رجوع شود به اذان و اقامت .
بانگ ناى
- ( اصطلاح ذوقى ) نداى حقيقت كه خاص نفوس مقدسه است .
نالهء نفوس ناطقه از آنكه گرفتار اين تن خاكى شدهاند و از بد حادثه و گناهى كه پدر آدميان يعنى آدم ابو البشر مرتكب شد گرفتار اين جهان مادى شدهاند چنان كه حافظ گويد :
ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمدهايم * از بد حادثه اينجا به پناه آمدهايم
مولانا گويد :
آتش است اين بانك ناى و نيست باد * هر كه اين آتش ندارد نيست باد
نى حريف هر كه از يارى بريد * پردههايش پردههاى ما دريد
بت
- ( اصطلاح ذوقى ) مطلوب و مقصود و معشوق را گويند .
مولوى گويد :
آن بت شيرين لقاى ماهرو * در تعجب ماند از مردى او
با بت زنده كسى چون گشت يار * مرده را كى دركشد اندر كنار
جامى گويد :
هر كجا جلوه كند آن بت چالاك آنجا * خواهم از شوق كنم جامهء خود چاك آنجا
مزن آتش به من اى آه در آن كوى مباد * دود خيزد ز سر اين خس و خاشاك آنجا
مبريدم ز سر راهش اگر ميرم زار * بگذاريد خدا را كه شوم خاك آنجا
شدم آوارهء شهرى بگرفتارى دل * كو ز خونريز غريبان نبود باك آنجا
در شرح گلشن راز گويد : و به معناى جسم و ماده و هوى و هوس آمده است .
*
بت شكستن گيرم ابراهيموار * كو بت تن را فدا كردى بنار
بتپرستى گر گرفتار خودى نه حق پرست * در طريقت بىخودى اصل عبادات آمدست
تا اسيرى از خود و فانى و باقى شو بدوست * ساقى ميخانه و پير خرابات آمدست
عراقى گويد :
هرگز بت من روى بكس ننمودست * اين گفت و مگوى مردمان بيهودست
آن كس كه ترا براستى بستود است * او نيز حكايت از كسى بشنودست
و به معناى نفس اماره است :
مولوى گويد :
من نيم در عهد ايمان بت پرست * بت بر آن بت پرست اولى ترست
مادر بتها بت نفس شماست * زانكه آن بت مار و اين بت اژدهاست
آهن و سنگست نفس و بت شرار * آن شرار از آب ميگيرد قرار