انبساط - و انقباض ، چنان كه دل همىجنبد « 1 » وى نيز همىجنبد « 2 » هم آن غرض را .
و بجشكان پيشين « 3 » - كه نيكو ندانستهاند . پنداشتهاند « 4 » - كه حركت نبض بر سبيل مد و جزر است ، يعنى كه گاه « 5 » دل خون و روح را همچون « 6 » مد بشريانها فرستد تا شريان « 7 » برخيزد و بجنبد ، و گاه بخويشتن كشد - تا شريان « 8 » تهى شود - و بيارامد ، و حركت رگ « 9 » بسبب آن حركت « 10 » مد است - كه بوى مىآيد ، نه « 11 » از خودى خويش .
و نه چنين است كه ايشان ميگويند ، - كه رگ خود « 12 » حركت انبساط كند - و انقباض ، - به خودى خويش و خون و روح را از دل ، و هوا را از مسام به خود كشد ؛ و از خويشتن « 13 » فضله بيرون كند .
هامش
( 1 ) - مىجنبد - د .
( 2 ) - « انقباض دل » مىجنباند و - آ .
( 3 ) - غرض را و بجشكان پيشتر - ب غرضر و بجشكان پيشتر - ج .
( 4 ) - بى : اند - آ .
( 5 ) - گاهى - ب - ج .
( 6 ) - بى : را - آ ، - را چون - ب - ج .
( 7 ) - شريانها - ب .
( 8 ) - شريانها - د .
( 9 ) - بى : رگ - ب - ج .
( 10 ) - حركت آن - ب - ج - د .
( 11 ) - بى : نه - آ .
( 12 ) - بى : خود - ب - ج .
( 13 ) - خويش و خون و روح و هوا را از دل و هوا را از مشام به خود كند و از - آ ، - خويش و چون روح هوا را از دل و از مسام به خود كشد و از خويشتن - ب ، - خويش و خون روح هوا را از دل و هوا را از مسام به خود كشد و از خويشتن - ج ، - خون و روح از دل و از مسام به خود كشد و از - د .