بود ، و يك گونه از وى علت نبود ، و يك « 1 » گونه علّت بود .
چنان كه اگر از اوّل اين قسمت چهار كردندى ، يكى فلانى « 2 » ، و يكى باستارى « 3 » ، و يكى بهمانى « 4 » چنين ، و يكى بهمانى چنان ؛ و باز درست شدى كه علّت ، فلان - و باستار نيست « 5 » ، واجب نيامدى كه هر « 6 » كدام به همان كه مانده بودى ، علّت بودى . و ليكن يكى « 7 » ازين دو به همان بودى . همچنين كه اكنون سه قسمت كرد ، و به همان را بجمله گرفت « 8 » ، واجب نبايد بدان كه وى قسمت نكرد « 9 » كه هر بهمانى « 10 » علّت بود .
آرى علّت اندر جملهء اين « 11 » چيزهاست كه بهماناند « 12 » ، و ليكن نه هر بهمانى . پس بدين سبب معلوم شود ، كه اين راه « 13 » نه يقين است ، و
هامش
( 1 ) - يكى - د ، - ديگر - ل .
( 2 ) - فلان - آ ، - از فلانى - ه .
( 3 ) - باستار - آ .
( 4 ) - به همان - ل .
( 5 ) - نيست و - م - ك ، - علت فلانى و باستارى است و - ه .
( 6 ) - بى : هر - ط .
( 7 ) - بى : يكى - د .
( 8 ) - گرفت و - آ .
( 9 ) - بكرد - د ، - نكرده - ك .
( 10 ) - به همان - م - ك - ه - ط .
( 11 ) - آن - ه - ط - كب - د - آ .
( 12 ) - آيد - آ .
( 13 ) - اين را - ه .