است ، « 1 » حجّتى بايد كه همه و صفها شمردست ، و « 2 » هيچ وصف « 3 » نماندست ، و ايشان هرگز بدين « 4 » مشغول نباشند ، بلكه « 5 » گويند : اگر وصفى ماندست بايد كه « 6 » بگوئى تو كه خصمى ، و نادانستن من مثلا كه خصمم دليل آن نيست « 7 » كه نيست : يا گويند . اگر بودى بر من و بر تو پوشيده « 8 » نبودى ، چنان كه اگر اينجا پيلى « 9 » ايستاده بودى ، من و تو بديديمى ، « 10 » و اين نيز چيزى نيست ، - كه بسيار معنى بود ، اندر چيزها كه من طلب كنم ، و او نيز طلب كند ، و اندر وقت نبينند « 11 » . و پيل هرگز نبود - كه پيش چشم كسى « 12 » ايستاده بود كه نبينندش ، و او را شك افتد « 13 » . اين دو عيب هست اندرين راه .
هامش
( 1 ) - است و - د .
( 2 ) - بى : همهء و صفها شمرده است و - ن .
( 3 ) - وصف ديگر - ن .
( 4 ) - بذكر اين - ن .
( 5 ) - نباشند و - ن .
( 6 ) - بى : كه - ل .
( 7 ) - كه خصم الخ - م - ك - ع - س ، - كه خصم دليل اينست - ط ، - كه خصم دليل آن هست - ه .
( 8 ) - بى : بر - ه ، - پوشيده بر تو - د ، - تو كه خصمى بگوئى نادانستن خصم دليل نابودن وصف گردانند ، تا گويند : اگر وصفى ديگر بودى بر من و تو پوشيده - ن .
( 9 ) - پيل - د .
( 10 ) - بديدمى - ه - ل - د .
( 11 ) - نبيند - ل - كب - د .
( 12 ) - بى : چشم - ق ، چشم كس - د .
( 13 ) - افتد و - د - كب .