تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منطق ( فارسى ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
است ، « 1 » حجّتى بايد كه همه و صفها شمردست ، و « 2 » هيچ وصف « 3 » نماندست ، و ايشان هرگز بدين « 4 » مشغول نباشند ، بلكه « 5 » گويند : اگر وصفى ماندست بايد كه « 6 » بگوئى تو كه خصمى ، و نادانستن من مثلا كه خصمم دليل آن نيست « 7 » كه نيست : يا گويند . اگر بودى بر من و بر تو پوشيده « 8 » نبودى ، چنان كه اگر اينجا پيلى « 9 » ايستاده بودى ، من و تو بديديمى ، « 10 » و اين نيز چيزى نيست ، - كه بسيار معنى بود ، اندر چيزها كه من طلب كنم ، و او نيز طلب كند ، و اندر وقت نبينند « 11 » . و پيل هرگز نبود - كه پيش چشم كسى « 12 » ايستاده بود كه نبينندش ، و او را شك افتد « 13 » . اين دو عيب هست اندرين راه .
هامش
( 1 ) - است و - د . ( 2 ) - بى : همهء و صفها شمرده است و - ن . ( 3 ) - وصف ديگر - ن . ( 4 ) - بذكر اين - ن . ( 5 ) - نباشند و - ن . ( 6 ) - بى : كه - ل . ( 7 ) - كه خصم الخ - م - ك - ع - س ، - كه خصم دليل اينست - ط ، - كه خصم دليل آن هست - ه . ( 8 ) - بى : بر - ه ، - پوشيده بر تو - د ، - تو كه خصمى بگوئى نادانستن خصم دليل نابودن وصف گردانند ، تا گويند : اگر وصفى ديگر بودى بر من و تو پوشيده - ن . ( 9 ) - پيل - د . ( 10 ) - بديدمى - ه - ل - د . ( 11 ) - نبيند - ل - كب - د . ( 12 ) - بى : چشم - ق ، چشم كس - د . ( 13 ) - افتد و - د - كب .