بود ، و حيلتى هست « 1 » كه بسيار آب بگيرند بوى از هوا .
و من ببشم قاضى بكنار ويمه « 2 » از شهرهاء « 3 » كوه طبرستان و دماوند « 4 » معاينه ديدم - كه : پارهء هواى روشن بغايت صافى از سرما ببستى - « 5 » و ابر شدى ، و آن ابر برف شدى - و فرو نشستى ، و هواء صافى بماندى ، پس ديگر بار هم چنان ببستى - و ابر شدى ، و برف شدى « 6 » ، - بىآنكه از هيچ جايگاه « 7 » بخارى بر آمدى ، - يا ابرى « 8 » آمدى .
و اما شدن آب هوا خود ظاهرست .
و اما شدن آب زمين ، - هم بشايد ديدن بمعاينه بجايگاههائى « 9 » كه آب صافى روشن چون بر زمين « 10 » افتد در وقت سنگ شود .
و « 11 » اما گداختن سنگ تا آب شود ، مردمانى « 12 » كه دعوى كيميا
هامش
( 1 ) بى : و - ن ، - و حيلتى است - د - ه .
( 2 ) بكنارهء ويمه - آ - ل ، - بكنارهء دايم - ه .
( 3 ) و من بنشستم بجاى بكناره ديمه از شهر اين ( - د : دير ) - ط - د - ن .
( 4 ) دو باوند - ق - ل .
( 5 ) از سطر بيستى - ه .
( 6 ) گشتى - ن .
( 7 ) جايگاهى - آ .
( 8 ) بى : بر آمدى - ط - د - ن ، - بر امدى يا ابر - ه .
( 9 ) جايكاهها - آ ، - بجايگاهى - م - ك .
( 10 ) زمينى - د .
( 11 ) بى : و - ط - د - ن .
( 12 ) مردمان - ط - د - ه ، - مرمان - ن .