ميل نبود « 1 » ، و نه گرانى - و نه سبكى ؛ - كه از آنجا جنبش « 2 » نخواهد به هيچ سوى ديگر ، بلكه صورت عنصر يكى طبيعت است « 3 » كه ورا بفعل « 4 » دانند و بحسّ نبينند « 5 » .
و آن طبيعت را فعلها است اندرين عنصر : كه :
هر گاه كه اندر جاى خويش بود ساكن داردش « 6 » .
و اگر از آنجا بيرون شود متحركّ كندش « 7 » - بسوى جايگاه خويش « 8 » ، و ميل گرانى - و سبكى پديد آرد .
و اندر هر جسمى كيفيّتى « 9 » خاصّ واجب كند ، و كميّتى خاص پديد كند ؛ آن طبيعت كه آب را بود اندر وى سردى پديد آرد « 10 » . و اگر چيزى بستم سردى آب را
هامش
( 1 ) نبودى - م - ك .
( 2 ) از ان حاجتش - ط .
( 3 ) بى : است - ن ، - عنصرى يك طبيعت است - م - ك ، - عنصر يكى طبيعى است - د .
( 4 ) او را بعقل - د - ط - ظ ، - او را بعضى - ن .
( 5 ) نه بيند - د - ط .
( 6 ) دارش - ق .
( 7 ) كنندش - ط - د - ن .
( 8 ) خويشتن - ط - د - ن .
( 9 ) كيفيت - د .
( 10 ) بى : « و كميتى » تا « سردى بديذ آرد » - ه .