و چون سردى غالب بود يخ نمايد .
و گاهى انديشهاى گذشته را حكايت كند .
و چون نفس ضعيف بود ، خود بكردار « 1 » وى اندر مانده بود - هم چنان كه « 2 » بحسّ اندر ماند .
و اگر نفس قوىّ بود - يا « 3 » فرصت آرامش تخيل يابد ، فارغ بماند از « 4 » جنبش ، و آراسته شود - مر تابش « 5 » كوهرهاى روحانى را اندر وى ، كه سبب ناتابشى « 6 » ايشان اندر وى - از ناپذيرائى نفس بود كه مشغول بود به زير . و چون ايشان اندر نفس بتابند ، آن صورت حالها كه اندر ايشان هست خاصّه آنچه مهمتر « 7 » بود - و مناسب بود - مر نفس را ، اندر « 8 » نفس بتابد ، - كه تابش « 9 » ايشان بمعنى « 10 » حالهاست كه ذاتهاى « 11 » ايشان اندر يافتهاست ، چنان كه پيشتر گذشته است .
پس آن صورتها اگر « 12 » جزوى بوند اندر مصوّره صورت بندند « 13 » ، و
هامش
( 1 ) خرد بكردار - كب ، - جز ديگر دار - د .
( 2 ) اندر ماند همچنانكه - د .
( 3 ) با - آ - ه .
( 4 ) و از - د .
( 5 ) بالش - د .
( 6 ) نابالشى - د .
( 7 ) مهتر - آ - ه .
( 8 ) بى : را اندر - ه .
( 9 ) بيابد كه تابشى - د .
( 10 ) بمعنى انتقاش - د - ج .
( 11 ) ذاتهاست - آ .
( 12 ) اگر از - د .
( 13 ) بندد - آ .