ببرد « 1 » ، و صورت انديشه قرار نگيرد ، و دست « 2 » مر متخيّله را بود ، و « 3 » خود انديشهء خويش را « 4 » فراموش كنى . و تدبير « 5 » آن كنى كه چگونه ياد آرى و بگوئى كه « 6 » چه انديشيدهام . ؟ تا « 7 » از وى به اين انديشهء ديگر افتادم « 8 » - بىقصد ، آنگاه انديشهء پيشين « 9 » را بحيلت فكر « 10 » بجاى آورى . پس هر خوابى كه چنين بود تعبير بايد او را .
و معنى تعبير آن بود كه : گوئى چه چيز ديده باشم - از عالم غيب - تا « 11 » متخيّله از وى به چيزى ديگر شد ؟ ، مثلا چه ديدم - تا متخيله « 12 » او را بدرختى كرد ؟ . پس بيشتر تعبير « 13 » بتخمين بود ، و بتجربتها « 14 » بجاى آورند « 15 » ؛ و هر طبعى را عادتى « 16 » ديگر بود ، و بهر فصلى و حالى متخيّله را محاكاتى
هامش
( 1 ) برد - د - كب .
( 2 ) دوست - آ .
( 3 ) بى : و - د .
( 4 ) بى : را - ه .
( 5 ) فراموش آن كنى و پذير - د .
( 6 ) بى : كه - ك ، - نگوئى كه - د .
( 7 ) يا - م .
( 8 ) بانديشهء ديگر افتادهام - د ، - بانديشه افتادم - آ ، - به اين انديشه افتادم - ط - ه .
( 9 ) بى : انديشهء - آ - ه ، - انديشه پيشتر - ل .
( 10 ) بى : فكر - ه ، - مگر بحيلت فكر - د ، - بحيلت مكر فكر - ق .
( 11 ) ديده بودم تا - آ - ه ، - ديدهء تا متخيله - ط ، - ديده باشيم از عالم غيب يا - د .
( 12 ) منتحب - آ - ه .
( 13 ) پيشتر - د .
( 14 ) تجربها - م - ك .
( 15 ) آوردند - كب ، - آوردن - د .
( 16 ) عادت - د .