بگسلد ، چنان كه سدّه عصب بينائى . و چنان كه « 1 » سدّهء صرع - و سكته - و فالج ، و چنان كه چون دست كسى ببندند - كرانهء آن دست بيش حسّ نيابد « 2 » . و جنبش از وى بشود . و اين گوهر گاهى بيشتر بود « 3 » - و گاهى كمتر ، و ضعيفى مردم - و ناتمامى تن - بكمى اين گوهر بود ، يا ببدى مزاج وى .
سبب خواب ديدن و آن درستيش « 4 »
و اما بوشاسپ « 5 » ديدن از آن بود - كه قوّت متخيّله تنها « 6 » بماند ، و از مشغول كردن حسّ مر او را برهد ، و نفس روى از حسّ بگرداند ، و از شغل حسّ فارغ بود ، و « 7 » طبع متخيله حكايت كردنست . و ورا سكون كم افتد . پس :
گاهى مزاج تن را حكايت كند ، - چون صفرا بود « 8 » - رنگهاى زرد نمايد ، و چون سودا بود - رنگهاى سياه ، و چون حرارت غالب بود - آتش نمايد ،
هامش
( 1 ) بى : كه - آ - ه .
( 2 ) پيش حس نيايد - د ، - بيس حس نيابد - م - ك - ق ، - بيس حس نيايد - ل .
( 3 ) بى : بود - كب .
( 4 ) بى : درستيش - ه ، - درشتىاش نه - د .
( 5 ) بوشاست - م - خ ك ، - بوشايست - د ، - كوشاسب - ك - خ م - كب - خ ل . - بوساسب - ل ، - بوشاسب بوشاسب - ق .
( 6 ) بتنها - آ .
( 7 ) بى : و - د .
( 8 ) بود و - م .