و « 1 » دانسته آمدست - كه : تن مر نفس را باز دارنده است « 2 » - از فعل خاصّ خويش ، كه « 3 » هر گاه كه « 4 » روى به اين كيهان دارد - از « 5 » فكرت عقلى بگسلد ، بلكه هر قوّتى از ديگر « 6 » قوّت بازدارنده است : شهوت از خشم - و خشم از شهوت ، و ديدن از شنيدن - و شنيدن از ديدن ، و حسّ ظاهر از حسّ باطن - و حسّ باطن از حسّ ظاهر .
و ببايد دانستن - كه : تن نه به آن باز دارد - كه نفس اندر وى است ، زيرا كه نفس اندر وى نيست ، و ليكن به آن باز دارد - كه نفس را شوق بود - به نظر « 7 » بوى ، و چون اين شوق خو « 8 » شود تا نفس را صورت و عادت و فرمانبردارى بدن بندد ، آن حال اندر وى - هر چند كه بدن بشود باز دارنده بود از « 9 » اندر يافت سعادت ، ليكن « 10 » بدن غفلت افكندى « 11 » نفس را ، و مشغول
هامش
( 1 ) چون هجران - آ - ه - ط .
( 2 ) بى : كه تن مر نفس را باز دارنده است - آ - ه .
( 3 ) بى : كه - ق .
( 4 ) بى : كه - كب .
( 5 ) بى : دارد از - كب .
( 6 ) ديگرى - ه .
( 7 ) بنظار - ه .
( 8 ) چه - آ - ه .
( 9 ) در دو نسخه : آ - ه ، پس از « از » : اندر يافت هر چند كه بدن شود باز دارنده بود . - علاوه دارد .
( 10 ) و ليكن - آ - ه .
( 11 ) غفلت افكند كى - د ، - غفلتها افكندگى - آ ، - غفلتا افكندگى - ه ، - غفلتها افكند كه - ط .