به آخر اسب « 1 » باز دارندهء وى بود از مراد ، چنان كه باوّل رساننده « 2 » بود .
و چون سبب تمام شدن نفس - عقل فعّال است ، و عقل فعّال « 3 » باقيست ، و « 4 » تابش وى ايستاده است ، و نفس به خودى پذيراست « 5 » نه بآلت ، و نفس باقيست .
پس پيوند نفس بعقل فعّال « 6 » و تمام شدن وى بوى دائم بود ، و او را مانعى - و خللى « 7 » و آفتى نرسد .
و پيدا آمدست - كه خوشى هر قوّتى « 8 » اندر يافت وى است مر آن چيز را كه وى بطبع پذيراى وى است .
و پديد آمدست كه هيچ چيز خوشتر « 9 » از معانى معقول نيست .
و ظاهر شدست پيشتر « 10 » كه محسوس چندان خوشى ندارد كه معقول ، بلكه ورا بوى « 11 » قياس نيست .
هامش
( 1 ) از « و آنجا قرار كند » تا « به آخر اسب » در نسخهء « ه » چنين است : و آنجا فرار كند به آخر اسب ، - و نسخهء « آ » چنين : و آنجا فرار كزر به آخر است .
( 2 ) رسانيده - د .
( 3 ) بى : است و عقل فعال - د .
( 4 ) بى : و - د .
( 5 ) به زير اسب - د ، - پدير است - آ .
( 6 ) بفعل فعال - د .
( 7 ) ظلى - ه .
( 8 ) هر وقتى - ه .
( 9 ) بى : خوشتر - آ - ه .
( 10 ) بى : پيشتر - د - آ .
( 11 ) بلكه او را بوى - ك ، - بلكه وارى - د .