و شخصيتها « 1 » بشود . پس اينجا « 2 » عقل : ذاتى - و عرضى جدا كند يك از ديگر ، و موضوعات - و محمولات پيدا شوند ، و هر محمولى كه پيوند دارد بموضوعى « 3 » بىواسطه اندر عقل پيدا شود ، و هر چه را واسطه بايد بفكرت بجاى آيد ، و چون نفس مردمى را آشنائى « 4 » افتد بمعقولات مجرد از مادّت ، و حاجت برخيزد از « 5 » نگرستن . بحسّ ، چون نفس از بدن جدا شود « 6 » ، تمام شود پيوند وى بتابش برين « 7 » كه باز دارندهء وى تن بود به آخر « 8 » - هر چند كه يارى كن « 9 » بود باوّل ، چنان كه :
سوارى كه بر اسبى نشسته - تا « 10 » به جائى رسد ، و آنجا قرار كند .
اگر از اسب « 11 » جدا نتواند شدن - و دل باسب « 12 » دارد ، و زبر وى قرار كند ،
هامش
( 1 ) كلّ نمايد و شخصها - د ، - كلى نمايد و شخصها - آ .
( 2 ) بشود اينجا - د ، - بشنود پس آنجا - آ - ه .
( 3 ) بموضوع - د ، - بموضعى - آ - ه .
( 4 ) آشناى - آ - ه .
( 5 ) بر خير دارد - آ .
( 6 ) بى : جدا شود - ط ، - از بدن چنان - آ - ه .
( 7 ) پيوندى وى بتابش بر تن - د .
( 8 ) بى : تن بود به آخر - ط ، - وى بتن - آ - ه .
( 9 ) تازى كن - د ، - يارى كنى - ك .
( 10 ) سوارى بر اسبى نشسته بود تا - ل ، - سوارى كه بر اسبى نشسته بود تا - كب - ل - آ - ه ، - سوارى بر اسبى نشسته تا - ق ، - سوارى كه بر اسپى نشسته بود يا - د ، - سوارى كه بر اسب نشسته بود تا - ط .
( 11 ) اسب ( در هر چهار موضع ) - د .
( 12 ) با سبب - ق .