و پديد آمدست كه سبب چيست كه چيز « 1 » خوش را اندر يابيم ، و خوشى ندانيم . و پديد آمدست كه اين كى بود و كى « 2 » نبود .
و از آنجا بدانى كه : چون نفس مردم جدا شود ، و به اين حدّ كه گفتيم رسيده باشد ، لذت ورا - و سعادت « 3 » ورا ، قياس نبود . و چون ورا شوق اين كمال مكتسب « 4 » بود ، و كمال به آن درجه كه بكمال « 5 » رساند مكتسب نبود ، ورا چون « 6 » درد - و الم بود . و اگر شوق ندارد - او را « 7 » حالى خيالى بود بحسب « 8 » آن اعتقاد كه بسته « 9 » بود ، و آن فعل كه كرده بود . « 10 » و گوئى آن چيز را به خيال « 11 » بيند و از خيال نرهد ، كه ورا روى حسّ « 12 » زير نبود ، - و آلت خيال بايد « 13 » چنان چون : اجرام سماوىّ .
هامش
( 1 ) چيزى - د .
( 2 ) اين كه كى بود كه - ق ، - اين كى بود و كه - ك ، - اينكه بود كه نبود - آ - ه - ط ، - اين گه بود گه نبود - ظ .
( 3 ) شقاوت - د .
( 4 ) اين كماليّت - ط ، - اين كمال كميت - آ - ه .
( 5 ) كه كمال - ط .
( 6 ) ورا خود - د .
( 7 ) ورا - ك .
( 8 ) بودى به حسب - آ - ه .
( 9 ) كه نسبت - ط - آ - ه .
( 10 ) بى : بود - ل ، - كرد بود - آ - ه .
( 11 ) آن خيال - ه .
( 12 ) حسى - د .
( 13 ) يابد - ك - د - ل - كب .