يكى بود از آن عقلها كه اندر علم الهى گفتيم ، و خاصه آن كه بدين عالم نزديكتر ست ، و او را عقل فعال خوانند « 1 » ، - كه وى « 2 » فعل كند اندر عقلهاء ما - تا « 3 » از قوّت بفعل آيند ، و ليكن :
تا نخست محسوسات - و خيالات نبوند « 4 » عقل ما بفعل نيايد « 5 » ، و چون محسوسات و خيالات « 6 » موجود آيند « 7 » ، آميخته بوند صورتها با عرضهاء « 8 » غريب ؛ و پوشيده بوند چنان كه « 9 » چيزها اندر تاريكى . پس تابش عقل فعال بر خيالات افتد - چون : روشنائى آفتاب بر صورتها - كه اندر تاريكى بوند ، پس از آن خيالات « 10 » صورتهاء مجرّد اندر عقل افتند - چنان كه بسبب « 11 » روشنائى صورتهاء ديدنى اندر آينه - و چشم افتد ، و « 12 » چون مجرد بوند كلّى بوند ، كه هر گاه كه « 13 » از مردمى فضولها جدا كنى معنى كلّى بماند
هامش
( 1 ) نزديكتر ست كه بفعل افعال - آ - ه .
( 2 ) كه بايد - ل .
( 3 ) يا - د ، - بى : ما تا از قوت - ه .
( 4 ) خيالات و نه - آ - ه ، - خيالات پيوند - د .
( 5 ) نبايد - د .
( 6 ) بى و خيالات - ك ، - و خيالها - كب .
( 7 ) موجود نيند - آ - ه .
( 8 ) باعراضهاء - ل - ط .
( 9 ) چنانچه - م - ك - كب - ل ، - نه آنكه - آ - ه .
( 10 ) خيالها - كب .
( 11 ) افتد چنان كه الخ - د ، - افتد چنان كه سبب - آ - ه .
( 12 ) بى : و - آ - ه ، - و جسم افتد و - د .
( 13 ) بى : كه - ه .